امام رضا(ع)
نوشته شده در تاریخ جمعه 7 بهمن 1390 توسط امیررضا امیری نژاد | نظرات ()

حضور به یاد ماندنى:

شفایافته: محمد حشمتى
متولد 1354 سنقر
تاریخ شفا: 13 آبان 1374
نوع بیمارى: صرع
امامعلى، پدرى زحمتكش براى خانواده هشت نفرى اش بود.
او در روستاى "باولد" از حومه سنقر كرمانشاه زندگى مى كرد و از طریق كشاورزى بر روى زمین در روستا به امرار معاش مى نمود.
دستهاى پر آبله و چهره آفتاب سوخته اش گواه بر رنج و مرارت در عرصه كار و زندگى بود. غمى پنهان سینه ستبر او را در بر مى گرفت، سینه اى كه آماج توفان سهمگین و حوادث ملامت بار زندگى بود و جایگاه ذخیره صبر.
آرى غم او، محمد بود. فرزند 20 ساله اش كه از هشت سالگى به بیمارى صرع (غش) مبتلا گردیده بود.  همه سختیهاى ناشى از كار را به جان مى خرید، اما وقتى به چهره پاره تنش كه مانند شمعى آب مى شد نگاه مى كرد. گویى كه او هم وجودش در معرض سوختن و ذوب شدن بود.

بیچاره محمد كه از رنج این بیمارى همچون درختى خشك و پژمرده در باغچه حیات زندگى ، نفسهاى كند خود را از ناى درون به عالم برون به سختى بر مى آورد و چشمان بى فروغش بر آینده اى مبهم و تاریك، دوخته بود. سر دردهاى پى درپى ، محمد را به ستوه آورده بود. به همه اینها، مشكلات نتوانست محمد را از مدرسه و تحصیل باز دارد.
دكترهاى زیادى محمد را معاینه كرده بودند. آزمایشها و نوارهاى مغزى و ... همه گواهى مى داد بر وجود بیمارى شدى صرع كه سالها در اعماق وجود او رخنه كرده و با دارو و درمان سر ناسازگارى داشت. محمد از دوران كودكى اش لذتى نبرد، همه چیز براى او بیگانه بود حتى یك لبخند.
پزشكان شهر او را مى شناختند و از مداواى او عاجز. دارو و درمان ... همه و همه براى محمد بى نتیجه بود. او تصمیم خود را گرفته بود. از همه طبیبان قطع امید كرده و قصد رفتن به مشهد و زیارت حضرت رضا(ع) را با خانواده اش در میان مى گذارد. گویى پدر و مادرش هم با او همدلند.
آرى ، او بهبودى خود را در پیش امامش جستجو مى كند؛ امام دردمندان و حاجتمندان، امام غریبان و بى كسان، امام رئوفى كه هیچ كس را ناامید از در خانه اش رد نمى كند. شب سیزدهم آبان ماه 1374 بود كه محمد زائر كوى رضا(ع) گردید، آبشار صفا بر نهر چشمانش جارى شد. شب از نیمه گذشته بود.
خواب همچون شبحى بر چشمان محمد وارد شد و او را مسحور خود نمود و پلكهاى او را بر هم مى دوخت. در خواب دید آقایى با لباس روحانى و عبایى سبز بر دوش به دیدنش مى آید و بر بالینش مى نشیند و مى گوید تو سرطان مغز دارى ساعت 3 بعد از ظهر چهارشنبه به كنار ضریح بیا و شفایت را از من بگیر.
از خواب بیدار مى شود، ضربان قلبش شدت مى یابد، در تفكر رؤیاى صادقانه اش غرق مى گردد، سرش را به زیر مى اندازد و راهى مسافرخانه مى شود. روز موعود فرا مى رسد، به داخل حرم مشرف مى شود، نزدیك ضریح مطهر مى رود و گوشه اى مى نشیند و عرض حاجت مى نماید، دل شكسته و محزون، اشك در چشمانش حلقه مى زند، پلكهایش بر روى هم مى افتد.
همان آقا را مى بیند كه به او مى گوید: بلند شو، بلند شو، بلند شو!
محمد مى گوید: نمى توانم.
آقا دست مباركشان را روى سرش مى كشند و با دست خود او را بلند مى كنند و مى فرمایند: برو و دو ركعت نماز زیارت شكر بخوان. محمد چشم مى گشاید، بدنش به لرزش افتاده، احساس عجیبى پیدا مى كند، گویى از ظلمت به نور رسیده است.
همه چیز برایش معنا مى گیرد. اویى كه زاییده رنج و محنت بود، اویى كه رفیق و مونسش درد بود، اویى كه در صفحات عمرش جز خاطره بیمارى و درد چیز دیگرى نداشت، اكنون نیرویى تازه در خود مى دید، زبان به حمد الهى باز مى كند و بر این كلام وحى ایمان مى آورد كه: انّ مع العُسرِ یُسراً .
و سپاس عنایت امام را دارد. امامى كه معدن جود و كرم است، و او در جوار نور، با دلى سرشار از عشق و ایمان به نماز مى ایستد و سجده شكر.

باده حضور:

شفایافته: مختار عزتى
43 ساله، ساكن هشتپر طالش
تاریخ شفا: اول مهرماه 1370
بیمارى: فلج نیمه بدن
ـ آهاى سیب! سیب گلشاهى! انار قند دارم! بدو!
میوه فروش بود كه صدا مى زد و در طول كوچه پیش مى آمد.
زنى چادر به سر، در آستانه در او را صدا زد:
ـ هى، مشهدى مختار!
میوه فروش، گارى دستى اش را كنارى نگه داشت، دستى به كمر خسته اش گذاشت، كلاهش را از سربرداشت، و با گوشه آستین مندرس و پاره كتش عرق از پیشانى زدود.
ـ ها آبجى ! چى مى خواى؟
زن جلو آمد سیبها را وارسى كرد و پرسید:
ـ چنده این سیبا؟
ـ گلشاهیه آبجى از یك كنار بیست تومن.
ـ باز كه گرونش كردى مشدى!
ـ بینى و بین الله، هیجده تومن خریدشه.
این را گفت و كفه ترازو را برداشت:
ـ چند كیلو بدم خانوم؟
كفه ترازو را زیر سیبها زد. زن از توى زنبیل دستى ، كیف پولش را در آورد و از داخل آن یك اسكناس صد تومانى بیرون كشید:
ـ پنج كیلو از درشتاش مشتى!
میوه فروش سنگ پنج كیلویى را در كفه ترازو گذاشت و آن یكى كفه را پر از سیب كرد:ـاز یه كنار آبجى ، درشت و ریزش پاى هم، خاطر جمع باشین سیبش از ... و حرفش ناتمام ماند. كلام در دهانش یخ زد. ترازو از دستش رها شد و سیبها بر روى زمین ریخت.
چشمانش به نقطه اى خیره ماند و زانوانش شكست. زن بى اختیار جیغ كشید. میوه فروش بر روى گارى دستى اش فرو افتاد. گارى به راه افتاد و هیكل میوه فروش در پس حركت آن بر زمین غلتید.
گارى در طول كوچه پیش رفت و در برخورد با تیر چراغ برق از حركت ایستاد. چند زن دیگر از خانه هایشان بیرون ریختند. زن ترسیده بود و همچنان جیغ مى كشید.
روبه رو با امواج خروشان دریا، غروب خورشید را به نظاره ایستاده بود، خورشید به آرامى در دل امواج فرو مى رفت و خون سرخش، سطح دریا را پوشانده بود.
موجى پاى او را به نوازش گرفت، احساس كرد زمین زیر پایش به حركت در آمده است. به دریا كه خیره شد دید كه امواج شكاف برداشتند، دو نیم شد و راهى براى عبورش تا آن سوى ساحل.
قدم به راه گذاشت و در شكاف دریا پیش رفت. آن قدر كه دیگر ساحلى به دیده نمى آمد در هر سوى از نگاهش تنها آبى دریا بود و خروش متلاطم امواج. به یك باره روبه رو با نگاهش نورى پدیدار شد.
خوب كه نظر كرد بارگاهى دید. نور باران و پرتلألو. جلو دوید، آن جا را شناخت. فریاد كشید. یا امام رضا! او قدمهایش را تند كرد، تندتر و تندتر، پایش به سنگى گیر كرد و محكم بر زمین افتاد.
مختار! مختار! برادرش بود كه او را صدا مى زد. سعى كرد از جا برخیزد. دردى از كمر تا پایش را گرفت. نتوانست بلند شود. به سختى چشمانش را باز كرد، برادرش را بالاى سرش دید، مردى سفیدپوش به درون اتاق دوید. چى شده؟ مرد پرسید و برادر جوابش را گفت: از تخت افتاد پایین، كمك كنید تا بذاریمش روى تخت.
ـ من كجا هستم؟ این را پرسید و نگاهش را به نگاه خیس برادر دوخت. طورى نیست، خوشحالم كه به هوش اومدى برادر. به پشت دراز كشید چشمانش را به سقف دوخت و سعى كرد تا به یاد بیاورد.
ـ خواب مى دیدى ؟ برادر بود كه پرسید. نگاهش را از سقف چرخاند به روى برادر و آرام زمزمه كرد:
ـ ها چه خوابى هم!
... آسمان آبى است به رنگ دریا، پاك و زلال. دریاى پر خروش زائران صحن هاى حرم موج مى زنند. مختار خودش را به دل امواج مى زند و در میان جمعیت گم مى شود رو به روى ضریح مى ایستد، چشمانش را مى بندد و دلش را به پرواز در مى آورد.
در خاطر مى گذراند.. زمانى كه از بیمارستان مرخص شد. تصمیمش را با برادر و همسرش در میان گذاشت. همسرش شادمانه پذیرفت، اما برادر اصرار داشت كه منزلشان را به فروش برسانند و او را به یكى از بیمارستانهاى شوروى ( سابق ) كه شنیده بود درمان سكته هاى مغزى در آن جا مشهور است ببرد. مختار نپذیرفت و با اصرار از برادر خواست تا براى او و همسرش بلیت سفر به مشهد را تهیه نماید. و حالا او در مشهد بود در كنار حریم بار، مستمند و ملتمس شفا.
یا شهید ارض طوس!
یا انیس النفوس! ادركنى ...
احساس كرد دستى دستش را گرفت. چشمانش را گشود كودكى را دید كه دستش را گرفته و او را به سوى حرم مى كشاند.
ـ بیایید كه براتون جا گرفتم.
در شلوغى و ازدحام جمعیت در كنار پنجره فولاد جایى خالى بود، جایى به اندازه نشستن یك نفر، مختار نشست، كودك مهربانانه خندید:
ـ همین جا بنشینید تا پدرم بیاد.
مختار با تحیر به چهره زیبا و نورانى كودك خیره ایستاد و پرسید؟
ـ پدرتون؟ بهش مى گم بیاد عیادتتون. شما از راه دور اومدین، چگونه؟ مگه نه؟
ـ آره از هشتپر طالش.
كودك به میان جمعیت دوید و در لحظه اى از نگاه محیر مختار پنهان شد. خواب بود یا بیدار؟ این را چند باراز خود پرسید. چشمانش را مالید و دوباره نگاهش را به جمعیت دوخت، به جایى كه كودك در آن جا از نگاهش گم شده بود.
آیا مى توانست باور كند آنچه را كه به چشم دیده بود؟
آیا منتظر بماند؟
سر به پنجره گذاشت. خستگى به جانش افتاد، مختار بخواب رفت. كودك كه آمد، مختار هنوز خواب بود، دستى بر شانه اش نهاد و او را بیدار كرد.
ـ هى آقا، پاشین پدرم اومده به عیادتتون.
مختار چشمانش را كه گشود، كودك را دید همراه با مردى سبزپوش و خوش چهره با لبخندى نشسته برلبانش، لبخندى كه تا عمق جانش را پر از سپاس كرد. تند از جا بلند شد. به آقا سلام كرد و دستش را بوسید.
ـ سلام آقا جانم به قربان شما، شمایید مولا؟
آقا دستى بر سر و صورت مختار كشید و زیر لب زمزمه اى كرد. زمزمه اش روحانى و جان بخش بود، آهنگ دلنواز آبشاران را داشت، مثل نغمه زیباى پرندگان، روح افزا بود و آرامش بخش، خستگى و درد را از تن مختار تاراند. حس كرد سبك شده است.
شوق دیدار مستش كرده، از خود بى خود شده بود. به حال كه آمد خودش بود و خیل زائران معتكف حرم. دگر نه مولایى بود و نه آن كودك نورانى و زیبا. خودش را در همان جایى كه كودك نشان داده بود یافت.
پنجه در پنجره حرم افكند و با صداى بلند مولایش را آواز داد و گریست .. زار زار. دستى بر شانه اش خورد، ملتهب برگشت. برادرش را روبه روى نگاهش یافت، نگران به مختار خیره مانده بود.
ـ برادر! او را چه شده بود؟ مختار پرسید و برادرش جواب گفت:
ـ خواب دیدم برادر
ـ تو هم؟
ـ خواب دیدم كه آقایى سبز پوش سرت را به بالین دارد.
ـ من هم ...
ـ مولاى سبز پوش؟
ـ آرى دستى بر سرم كشید حالم را پرسید.
ـ یعنى ؟ آرى من شفا یافتم برادر، اطمینان دارم.
ـ خدا را شكر هر دو دستشان را حلقه در شبكه هاى پنجره كردند سرها را به پنجره فولاد ساییدند و هاى هاى گریستند.
گریه شوق! گریه شكر! عجبا كه گریه كارى بود. كارى كارستان!
لطفا برای مشاهده به ادامه ی مطلب بروید

ادامه مطلب
طبقه بندی: کراماتی از امام رضا(ع)، 
برچسب ها: کراماتی از امام رضا(ع)، کرامات، کرامات امام رضا، امام رضا، کرامات امام 8، کرامات امام،
نوشته شده در تاریخ جمعه 7 بهمن 1390 توسط امیررضا امیری نژاد | نظرات ()
1- علی

2- ابوالحسن

3- مرتضی

4- سراج الله ( چراغ خدا)

5- نور الهدی ( نور هدایت کننده)

6- قره عین المومنین (نور چشم مومنان)

7- مکیده الملحدین ( خط بطلان کشنده بر اشتباهات و خطاهای ملحدان)

8- کافی الخلق ( کافی برای مردم روی زمین)

9- الرضی )راضی و خشنود)

10- الرضا ( راضی به امر پروردگار)

11- رب السریر (آقا و سید تخت پادشاهی)

12- رب التدبیر( خداوند تدبیر)

13- رئاب التدبیر (درست کننده امور و افکار)

14- الفاضل ( شایسته ترین افراد)

15- الصابر ( صبور)

16- الوفی (اداء کننده معصوم)

17- الصدیق (راستگو)

18- الولی ( بزرگتر و مهتر)

19- وافی ( با وفا )

20- زکی ( پاک، شریف و محترم)

لطفا برای مشاهده به  ادامه ی مطلب بروید


ادامه مطلب
طبقه بندی: القاب امام رضا (ع)، 
برچسب ها: القاب امام رضا (ع)، القاب، القاب امام 8، لقب های امام رضا، لقب امام 8، لقب امام رضا (ع)، القاب امامان،
نوشته شده در تاریخ جمعه 7 بهمن 1390 توسط امیررضا امیری نژاد | نظرات ()
داستانهای آموزنده از امام رضا(ع):

1- داستان کوه و دیگ:

راوی: ابا صلت هروی
همراه و در خدمت امام وارد «مرو» شدیم. نزدیک «ده سرخ» توقف کردیم. مؤذن کاروان، نگاهی به خورشید کرد و رو به امام گفت: «آقا! ظهر شده است». امام پیاده شدند و آب خواستند. نگاهی به صحرا کردیم. اثری از آب نبود. نگران برگشتیم. امّا از تعجّب زبانمان بند آمد. امام با دست‏شان مقداری از خاک را گود کرده بود و چشمه‏ای ظاهر شده بود. وارد «سناباد» شدیم. کوهی نزدیک سناباد بود که از سنگ آن، دیگ‏های سنگی می‏ساختند. امام به تخته سنگی از کوه تکیه دادند و رو به آسمان گفتند: «خدایا!... غذاهایی را که مردم با دیگ‏های این کوه می‏پزند، مورد لطفت قرار ده و به این غذاها برکت عطا کن!»
فکر می‏کنم خدا به برکت دعای امام، به کوه، نظر خاصی کرد. چون امام خواستند که از آن روز به بعد، غذایشان را فقط در دیگ‏هایی بپزیم که از سنگ آن کوه ساخته شده باشد.
روز بعد، پس از کمی استراحت، امام به طرف محلی که «هارون»، پدر مأمون، در آن دفن شده بود، حرکت کردند. مأموران حکومتی جار زدند که امام می‏خواهند قبر هارون را زیارت کنند، امّا امام با یک حرکت ساده، نقشه‏های مأموران را نقش بر آب کرد. آن حرکت هم این بود که کنار قبر هارون ایستادند و با انگشت، خطی در کنار قبر، کشیدند. بعد رو به ما فرمودند: "این‏جا قبر من خواهد شد... شیعیان ما به این جا خواهند آمد و مرا زیارت خواهند کرد... و هرکس به دیدار قبرم بیاید، خدا لطفش را شامل حال او خواهد کرد."
بعد رو به قبله ایستادند و نماز خواندند و با سجده‏ای طولانی، چیزهایی را زیر لب زمزمه کردند. اشک در چشمم جمع شده بود.

2- داستان ضامن آهو

«صیادی در بیابانی قصد شکار آهویی می‌کند و آهو شکارچی را مسافت متنابهی به دنبال خود
می‌دواند و عاقبت خود را به دامن حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام که اتفاقاً در آن حوالی تشریف‌فرما بوده است، می‌اندازد. صیاد که می‌رود آهو را بگیرد، با ممانعت حضرت رضا علیه السلام مواجه می‌شود. ولی چون آهو را صید و حق شرعی خود می‌داند، در مطالبه و استرداد آهو مبالغه و پافشاری می‌کند. امام حاضر می‌شود مبلغی بیشتر از بهای آهو، به شکارچی بپردازد تا او آهو را آزاد کند. شکارچی نمی‌پذیرد و به عرض می‌رساند: الا و بالله، من همین آهو را که حق خودم است، می‌خواهم و لاغیر ...و آن وقت آهو به زبان می‌آید و سخن گفتن آغاز می‌کند و به عرض امام می‌رساند که من دو بچه شیری دارم که گرسنه‌اند و چشم به‌راه‌اند که بروم و شیرشان بدهم و سیرشان کنم. علت فرارم هم همین است و حالا شما ضمانت مرا نزد این ظالم بفرمایید که اجازه دهد بروم و بچگانم را شیر دهم و برگردم و تسلیم صیاد شوم...


حضرت رضا علیه السلام هم ضمانت آهو را نزد شکارچی می‌فرماید و خود را به صورت گروگانی در تحت تسلط شکارچی قرار می‌دهد. آهو می‌رود و به‌سرعت باز می‌گردد و خود را تسلیم شکارچی می‌کند. شکارچی که این وفای به عهد را می‌بیند، منقلب می‌گردد و آن گاه متوجه می‌شود که گروگان او، حضرت علی بن موسی الرضا صلوات الله علیه است. بدیهی است فوراً آهو را آزاد می‌کند و خود را به دست و پای حضرت می‌اندازد و عذر می‌خواهد و پوزش می‌طلبد. حضرت نیز مبلغ معتنابهی به او مرحمت می‌فرماید و به‌علاوه، تعهد شفاعت او را در قیامت نزد جدش می‌کند و صیاد را خوشدل روانه می‌سازد. آهو هم که خود را آزاد شده حضرت می‌داند اجازه مرخصی می‌طلبد و به سراغ لانه و بچگان خود می‌دود...
این داستان در کتاب شریف نفیس مستطاب «عیون اخبار الرضا» تألیف منیف شیخ اجل امجد اعظم، ابوجعفر محمد بن علی بن بابویه قمی، معروف و ملقب به صدوق رضوان الله تعالی علیه است. ایشان یک کتاب از مجموع چهار کتاب اساسی و اصولی حدیث و فقه شیعه یعنی «من لایحضره الفقیه» را تألیف کرده است.

برگرفته از کتاب: چهار مقاله، احمد مهدوی دامغانی، تهران، نشر بین الملل، 1385


3-مصلحت نیست كه از پرده برون افتد راز:

نامش سید یونس و از اهالى آذرشهر آذربایجان بود. به قصد زیارت هشتمین امام نور، راه مشهد مقدس را در پیش گرفت و بدانجا رفت، اما پس از ورود و نخستین زیارت، همه پول او مفقود شد و بدون خرجى ماند.
ناگزیر به حضرت رضا، علیه‏السلام، توسل جست و سه شب پیاپى در عالم خواب به او دستور داده شد كه خرج سفر خویش را از كجا و از چه كسى دریافت كند و از همین جا بود كه داستان شنیدنى زندگى‏اش پیش آمد كه بدین صورت نقل شده است.
خود مى‏گوید: پس از مفقود شدن پولم به حرم مطهر رفتم و پس از عرض سلام گفتم: « مولاى من! مى‏دانید كه پول من رفته و در این دیار ناآشنا، نه راهى دارم و نه مى‏توانم گدایى كنم و جز به شما به دیگرى نخواهم گفت. »
به منزل آمده و شب در عالم رؤیا دیدم كه حضرت فرمود: « سید یونس! بامداد فردا، هنگام طلوع فجر برو دربست پایین خیابان و زیر غرفه نقاره‏خانه، بایست، اولین كسى كه آمد رازت را به او بگو تا او مشكل تو را حل كند. »
پیش از فجر بیدار شدم و وضو ساختم و به حرم مشرّف شدم و پس از زیارت، قبل از دمیدن فجر به همان نقطه‏اى كه در خواب دیده و دستور یافته بودم، آمدم و چشم به هر سو دوخته بودم تا نفر اول را بنگرم كه به ناگاه دیدم«آقا تقى آذرشهرى» كه متأسفانه در شهر ما بر بدگویى برخى به او « تقى بى‏نماز » مى‏گفتند، از راه رسید، اما من با خود گفتم: « آیا مشكل خود را به او بگویم؟ با اینكه در وطن متهم به بى‏نمازى است، چرا كه در صف نمازگزاران نمى‏نشیند. » من چیزى به او نگفتم و او هم گذشت و به حرم مشرّف شد.
من نیز بار دیگر به حرم رفته و گرفتارى خویش را با دلى لبریز از غم و اندوه به حضرت رضا، علیه‏السلام، گفتم و آمدم. بار دیگر، شب، در عالم خواب حضرت را دیدم و همان دستور را دادند و این جریان سه شب تكرار شد تا روز سوم گفتم بى‏تردید در این خوابهاى سه‏گانه رازى است، به همین جهت بامداد روز سوم جلو رفتم و به اولین نفرى كه قبل از فجر وارد صحن مى‏شد و جز « آقا تقى آذرشهرى » نبود، سلام كردم و او نیر مرا مورد دلجویى قرار داد و پرسید: « اینك، سه روز است كه شما را در اینجا مى‏نگرم، كارى دارید؟»
جریان مفقود شدن پولم را به او گفتم و او نیز علاوه بر خرج توقّف یك ماهه‏ام در مشهد، پول سوغات را نیز به من داد و گفت: « پس از یك ماه، قرار ما در فلان روز و فلان ساعت آخر بازار سرشوى در میدان سرشوى باش تا ترتیب رفتن تو را به شهرت بدهم. »
از او تشكر كردم و آمدم. یك ماه گذشت، زیارت وداع كردم و سوغات هم خریدم و خورجین خویش را برداشتم و در ساعت مقرر در مكان مورد توافق حاضر شدم. درست سر ساعت بود كه دیدم آقا تقى آمد و گفت: «آماده رفتن هستى؟»
گفتم: «آرى! »
گفت: «بسیار خوب، بیا! بیا! نزدیكتر. » رفتم.
گفتم: «خودت به همراه بار و خورجین و هر چه دارى بر دوشم بنشین.» تعجب كردم و پرسیدم: «مگر ممكن است؟»
گفت: «آرى!» نشستم. به ناگاه دیدم آقاتقى گویى پرواز مى‏كند و من هنگامى متوجه شدم كه دیدم شهر و روستاى میان مشهد تا آذرشهر بسرعت از زیر پاى ما مى‏گذرد و پس از اندك زمانى خود را در صحن خانه خود در آذرشهر دیدم و دقت كردم دیدم، آرى خانه من است و دخترم در حال غذا پختن. آقاتقى خواست برگردد، دامانش را گرفتم و گفتم: به خداى سوگند! تو را رها نمى‏كنم. در شهر ما به تو اتهام بى‏نمازى و لامذهبى زده‏اند و اینك قطعى شد كه تو از دوستان خاص خدایى ، از كجا به این مرحله دست یافتى و نمازهایت را كجا مى‏خوانى؟
او گفت: « دوست عزیز! چرا تفتیش مى‏كنى؟» او را باز هم سوگند دادم و پس از اینكه از من تعهد گرفت كه راز او را تا زنده است برملا نكنم، گفت: سید یونس! من در پرتو ایمان، خودسازى، تقوا، عشق به اهل‏بیت و خدمت به خوبان و محرومان بویژه با ارادت به امام عصر، علیه‏السلام، مورد عنایت قرار گرفته‏ام و نمازهاى خویش را هر كجا باشم با طى‏الارض در خدمت او و به امامت آن حضرت مى‏خوانم.
آرى!
مصلحت نیست كه از پرده برون افتد راز
ورنه در عالم رندى خبری نیست ، كه نیست
منبع: شیفتگان حضرت مهدى علیه السلام،احمد قاضى زاهدى، ج2

نویسنده:احمد قاضى زاهدى

4-در یاد مایی:

راوی: عبداللّه‏ بن ابراهیم غفاری
تنگدست بودم و روزگارم به سختی می‏گذشت. یکی از طلبکارهایم برای گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صریا حرکت کردم تا امام رضا علیه‏السلام را ببینم. می‏خواستم خواهش کنم که وساطت کنند از او بخواهد که مدتی صبر کند.
زمانی که به خدمت امام رسیدم، مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت کرد تا چند لقمه‏ای بخورم. بعد از غذا، از هر دری سخن به ‏میان آمد و من فراموش کردم که اصلاً به چه ‏منظوری به صریاء آمده بودم. مدّتی که گذشت، حضرت رضا علیه‏السلام، اشاره کردند که گوشه سجاده‏ای را که در کنارم بود، بلند کنم. زیر سجاده، سیصد و چهل دینار بود. نوشته‏ای هم کنار پول‏ها قرار داشت. یک روی آن نوشته بود: «لا اله الاّ اللّه‏، محمد رسول اللّه‏، علی ولی اللّه‏» و در طرف دیگر آن هم این جملات را خواندم: «ما تو را فراموش نکرده‏ایم. با این پول قرضت را بپرداز! بقیّه‏اش هم خرجی خانواده‏ات است»

5-به سوی شهر غربت:

راوی: سجستانی
روز عجیبی بود. فرستاده مأمون خلیفه عباسی آمده بود تا امام را از مدینه به سوی خراسان روانه کند. چهره و حرکات امام، همه و همه، نشانه‏های جدایی بودند. وقتی خواستند با تربت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله وداع کنند، چند بار تا کنار حرم رسول‏خدا رفتند و بازگشتند. انگار طاقت جدایی را نداشتند. طاقت نیاوردم. جلو رفتم و سلام کردم. به خاطر مسافرت و این‏که قرار بود امام به جای مأمون در آینده خلیفه شوند، به ایشان تبریک گفتم، امّا با دیدن اشک امام، دلم گرفت. سکوت تلخی روی لب‏هایم نشست. امام فرمودند: «خوب مرا نگاه کن!... حرکتم به سوی شهر غربت است و مرگم هم در همان جاست... سجستانی!... بدن من در کنار قبر هارون (پدر مأمون) دفن خواهد شد».

لطفا به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید


ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان های آموزنده از امام رضا(ع)، 
برچسب ها: داستان های آموزنده از امام رضا(ع)، داستان، داستان امام 8، داستان های آموزنده،
نوشته شده در تاریخ جمعه 7 بهمن 1390 توسط امیررضا امیری نژاد | نظرات ()
تربیت عبارت است از شکوفا سازی استعدادها و جهت دهی آن به سوی کمال مطلوب. تربیت ضروری‏ترین نیاز انسان در زندگی است. انسان بدون تربیت صحیح ره به جایی نمی‏برد، نه از باغ زندگی خویش میوه شیرین‏می‏چیند و نه کام انسانهای دیگر را از ثمرات درخت وجود خود شیرین می‏کند;و بالاتر آنکه نه به درک معنای انسانیت نایل می‏آید و نه به فتح قله‏های‏رفیع انسانیت دست می‏یازد. بدین جهت تربیت عالیترین هدف پیامبران و اساسی‏ترین‏پیام کتب و اولین و ضروری‏ترین وظیفه والدین است. ضرورت و اهمیت تربیت،والدین را بر آن می‏دارد که به این مسوولیت‏بزرگ ارجی دو چندان نهند; برای‏ایفای درست آن خود را به صلاح و آگاهی از روش و فنون تربیت مجهز بسازند و باالگو گرفتن از مربیان موفق در انجام دادن این وظیفه مهم بکوشند. بی‏شک معصومان علیهم السلام موفق‏ترین مربیان و سیره قولی و عملی آنهامطمئن‏ترین الگو برای والدین در امر ظریف و پرپیچ و خم تربیت است. این‏مقاله بر آن است تا نکاتی از سیره تربیتی امام رضا(ع)در تربیت فرزند رایادآوری کند و گامی، هر چند ناچیز، در ترویج معارف اهل‏ بیت‏ بردارد.سیره تربیتی امام رضا(ع)، با توجه به سفر آن حضرت به خراسان و دوری از کانون‏خانواده و نیز تک فرزندی چنانکه برخی از بزرگان قایلند بسیار قابل‏توجه است; چرا که تربیت فرزند یگانه آن هم از راه دور شیوه‏ای خاص می‏طلبد.
1- تدریجی بودن تربیت
تربیت جریانی مستمر و فعالیتی تدریجی است که نه مرزمی‏شناسد و نه زمان و مکان; بلکه به درازای عمر است و به پهنای ابعادوجودی عالم اکبر، یعنی انسان. درخت تربیت زود ثمر نمی‏دهد و نباید انتظارداشت‏یک شبه یا چند ماهه در امر ظریف و پیچیده تربیت معجزه انجام گیرد; بلکه‏باید از سالها قبل از تولد زمینه تربیت صحیح را فراهم کرد و بعد از تولد،بتدریج‏با صبر و حوصله، به انجام آن پرداخت. در سیره ائمه اطهار علیهم السلام‏و دیدگاههای آنان مسایلی چون انتخاب همسر شایسته، لزوم رعایت آداب ازدواج،توجه به مواقع و شرایط انعقاد نطفه، مراقبتهای ایام بارداری و ... حکایت ازاین نکته مهم دارد.
الف) انتخاب همسر صالح و شایسته
صفوان بن‏یحیی از امام‏رضا(ع) نقل کرده است که فرمود: هیچ سودی برای مرد بهتر از همسر صالح، که‏هنگام دیدن وی شوهر خوشحال شود و در غیاب شوهر نگهدار خود و اموالش باشد،نیست.
همچنانکه زن باید صالح و شایسته باشد، مرد نیز باید شایسته باشد. بروالدین است که به کمک دخترانشان، شوهران شایسته و صالحی برای آنان‏انتخاب کنند. حسین بن‏بشار واسطی می‏گوید: خدمت امام رضا(ع) نامه نوشتم که یکی‏از بستگانم از دخترم خواستگاری کرده است، ولی مرد بد اخلاقی است. [آیا صلاح‏هست که دخترم را به ازدواج او در آورم؟] حضرت فرمود: اگر بداخلاق است، دخترت‏را به ازدواج او در نیاور.
ب) رعایت آداب ازدواج
بعد از انتخاب همسر شایسته، در طلیعه ازدواج بایدمهمترین هدف ازدواج، که همان تربیت فرزندان صالح است، مورد توجه باشد ویاد خداوند متعال میهمان قلبهای پاک زن و مرد بوده و آنها باید، ضمن رعایت‏سایر آداب نکاح، از خداوند فرزند سالم و صالح طلب کنند. در کتاب شریف فقه‏الرضا، که به حضرت رضا(ع) منسوب است، در مورد اولین برخورد زن و مرد، خطاب‏به شوهر، چنین آمده است: هنگامی که زن به خانه تو وارد شد، پیشانی‏اش را بگیر; او را به طرف قبله‏بنشان و بگو: «خداوندا، او را به امانت گرفته‏ام و با میثاق تو بر خود حلال‏کرده‏ام; پروردگارا، از او فرزند با برکت و سالم روزی‏ام کن و شیطان را درنطفه‏ام شریک مساز و سهمی برای او قرار مده.»
ج) مراقبتهای ایام بارداری
بعد از انعقاد نطفه، مراقبتهای ایام بارداری بسیار مهم و ضروری است. توجه به‏وضعیت روانی همسر، گستراندن بستر آرامش در منزل و خارج آن و نیز تغذیه مناسب‏و سالم از ضرورتهای این دوره است. علاوه بر غذای سالم و مقوی، استفاده ازبرخی میوه‏ها و خوراکیها می‏تواند در آینده کودک و شخصیت و صفاتش مؤثر باشد،بدین جهت، معصومان علیهم السلام بهره‏گیری از برخی خوردنیها در ایام بارداری‏توصیه کرده‏اند. محمد بن سنان از امام رضا(ع) نقل کرده است که آن حضرت فرمود: «همسران باردارتان را کندر دهید; اگر حمل آنها پسر باشد، پاکیزه قلب ودانشمند و شجاع خواهد شد و اگر دختر باشد، خوش اخلاق و زیبا می‏شود و نزدشوهرش منزلت می‏یابد.»
ناگفته پیداست که این نوع خوراکیها علت تامه پدیدآمدن این صفات نیست و عوامل دیگر هم مؤثر است.
2- اولین گام
بعد از تولد، کودک قدم به جهانی نو می‏گذارد. در اولین گام‏باید آوای توحید را در گوش نوزاد زمزمه کرد، فضای هستی‏اش را از نسیم خوش‏توحید و بندگی عطرآگین ساخت و با افشاندن بذر توحید سرزمین وجودش را ازلاله‏های زیبای ذکر الهی سرشار کرد. امام رضا(ع) فرمود هنگام تولد فرزند درگوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه بگویید.
3- نامگذاری
هر واژه‏ای حکایت از معنایی می‏کند. زیبایی و رکیک بودن واژه‏ها بستگی مستقیم به معنای آنها دارد. گرچه معناامری اعتباری است و در نامگذاری چندان مورد توجه نیست; ولی هنگام به کاربردن آنها معانی ناخودآگاه تداعی می‏شود. نام نیکو مایه سربلندی و افتخار ونام زشت‏باعث‏سرشکستگی و احیانا احساس حقارت است. زیرا نام تا پایان عمر باانسان همراه است و فرد همواره با آثار خوب و بدش مواجه است. ائمه طاهرین‏علیهم السلام هم خود نامهای نیکو برای فرزندانشان بر می‏گزیدند و هم دیگران رابدین امر سفارش می‏کردند. امام هشتم شیعیان نام نیکوی محمد را بر فرزنددلبندش نهاد و از تاثیر این نام نیکو چنین پرده برداشت: «خانه‏ای که در آن‏نام محمد باشد، روز و شبشان را با خیر و نیکی به پایان می‏رسانند.»
4- مراقبت از کودک
نوزاد انسان گلی نو رسیده است که بتدریج‏به رشد و شکوفایی‏می‏رسد. به ثمر نشستن گل به مراقبت دائمی باغبان نیاز دارد. والدین، بویژه‏مادر، باغبانان دلسوز زندگی‏اند و گلهای معطر زندگیشان به مراقبت همه جانبه‏آنان نیاز دارد. مراقبت از سلامت جسمانی، تغذیه مناسب، تامین آرامش و سلامت‏روانی و تامین نیازهای عاطفی نوزاد در رشد جسمانی، عاطفی و تکامل معنوی‏اش‏تاثیر بسزا دارد. به ویژه در نخستین روزهای زندگی که نوزاد، به خاطربیگانگی با محیط جدید و ضعف و ناتوانی، به مراقبت و توجه افزونتر نیازمنداست.
حکیمه خواهر امام رضا(ع) گفته است: وقتی زمان وضع حمل خیزران، مادر حضرت جواد(ع)، رسید، حضرت رضا(ع) مرا صدا زد و فرمود: هنگام وضع حمل، پیش او حاضر باش و همراه او و قابله‏درون اتاق برو. آنگاه حضرت چراغی در اتاق گذاشت و در آن را بست. هنگام وضع‏حمل خیزران چراغ خاموش شد و او ناراحت گردید. در این وضیعت‏بودیم که حضرت‏جواد(ع) به دنیا آمد در حالی که بر روی او چیز نازکی مانند پارچه بود، نورش‏تمام اتاق را روشن کرد و ما به آن نگاه می‏کردیم. آنگاه او را در آغوش گرفتم و آن پرده را از او جدا کردم. در این هنگام امام‏رضا(ع) آمد، در اتاق را باز کرد، جواد(ع) را گرفت، در گهواره گذاشت و به‏من فرمود: «یا حکیمه الزمی مهده‏»; حکیمه مراقب گهواره‏اش باش ...
5- کودک و سلامتی
از ویژگیهای دین اسلام تاکید بر پرورش همه ابعاد زندگی‏انسان است. هر چند در تربیت اسلامی پرورش ابعاد معنوی هدف اصلی و نهایی‏است; اما دستیابی به آن هدف بزرگ در پرتو داشتن جسمی سالم و روانی با نشاط‏امکان‏پذیر است. در سیره تربیتی امام رضا(ع)، علاوه بر تاکید بر سایر ابعاد،به رعایت‏بهداشت، تغذیه سالم و نیز عوامل غیر مادی مؤثر در سلامتی مانند صدقه‏و عقیقه توجه خاص شده است. آن حضرت، در بخشی از مطالبی که برای مامون نوشت،چنین نگاشت: عقیقه کردن برای پسر و دختر، نامگذاری، تراشیدن موهای سر نوزاددر روز هفتم و معادل وزن موها طلا یا نقره صدقه دادن لازم است.
در سخن دیگری به نقل از پیامبر اکرم(ص) فرمود: فرزندانتان را در روز هفتم‏ختنه کنید; زیرا ختنه باعث پاکی بیشتر و رشد سریعتر آنان می‏شود.
علاوه بر اینها، تغذیه سالم و مقوی فرزند مورد توجه حضرت بود. یحیی صنعانی‏می‏گوید: در منی بر حضرت رضا(ع) وارد شدم، در حالی که جواد(ع) در دامان‏حضرت نشسته بود و حضرت به او موز می‏داد.
6- صحبت‏ با کودک
قدرت درک کودک اندک است و توان فهم معانی کلمات را ندارد. در عین حال سخن گفتن با او نشانه توجه والدین به اوست. کودک این توجه رانوعی اظهار محبت و ابراز عاطفه می‏داند و با تمام ضعف و نقصان، گاه با لبخندو زمانی با حرکات دست و پا به آن پاسخ می‏دهد. علاوه بر این، مشاهده چگونه سخن‏گفتن والدین، به ویژه حرکات لب، زمینه مساعدی برای آموزش سخن گفتن کودک پدیدمی‏آورد.
کلیم بن عمران می‏گوید: به امام رضا(ع) گفتم: از خدا بخواه به توفرزندی دهد. حضرت فرمود: من صاحب یک فرزند می‏شوم و او وارثم خواهد شد.
هنگامی که امام جواد(ع) به دنیا آمد، حضرت رضا(ع) به اصحابش فرمود: فرزندی به دنیا آمد که شبیه موسی بن عمران شکافنده دریاست و مانند عیسی‏بن مریم مادرش پاک و مطهر است. راوی در ادامه می‏گوید: و کان طول لیلته‏یناغیه فی مهده; حضرت در تمام طول شب با او صحبت می‏کرد.
7- محبت
محبت داروی شفابخش دردها، تسکین دهنده قلبهاست و بهترین راه حل‏مشکلات و ناسازگاریهای تربیتی است. حبت‏بجا، در هر مکان و زمان و در هر مقطع و سن، وسیله‏ای کارآمد و مؤثر است. همگان، در هر سن و موقعیت، به عاطفه و محبت نیازمندند; اما کودکان،نوجوانان و جوانان بیش از دیگران تشنه جام زلال محبتند. رفتار نابجا وناقصشان را محبت اصلاح می‏کند و ناسازگاری و پرخاشگری نابجایشان را داروی محبت‏از میان می‏برد. آری، با محبت می‏توان بسیاری از گره‏ها را گشود و راههای‏ناهموار را هموار کرد. امام رضا(ع) از این شیوه مؤثر تربیتی به شکلهای‏گوناگون بهره می‏گرفت. گاهی اوج محبت‏خود را در قالب جمله زیبای «بابی‏انت و امی‏» (پدر و مادرم به فدایت) نشان می‏داد و زمانی او را در آغوش‏می‏گرفت، به سینه خود می‏فشرد و می‏بوسید. اباصلت می‏گوید: هنگامی که جواد(ع) بربستر شهادت پدر وارد شد، حضرت رضا(ع) از بستر برخاست، به سوی او رفت، دست‏برگردنش انداخت، او را به سینه فشرد، میان دو چشمش را بوسید و با او سخن گفت... محبت کلید حل بسیاری از مشکلات تربیتی است. گاهی والدین در مقابل اصرارزیاد کودکان بر خواستهای غیر معقول یا غیر ممکن، رفتاری تند و نامناسب‏ابراز می‏کنند; ولی حتی در چنین موقعیتی رفتار محبت آمیز مناسبتر و مؤثرتراست. امیه بن علی نقل می‏کند: در سالی که امام رضا(ع) حج‏به جای آورد و سپس‏به خراسان رفت، من در مکه همراه امام(ع) بودم و امام جواد(ع) نیز همراهش‏بود. امام(ع) با خانه کعبه وداع کرد. وقتی طوافش تمام شد، به طرف مقام[ابراهیم] رفت و در آنجا نماز گزارد. جواد(ع) که خردسال بود، بر دوش موفق(غلام حضرت) طواف داده می‏شد. جواد(ع) به طرف حجر [اسماعیل] رفت، در آنجا نشست‏و این امر مدتی طول کشید. موفق به او گفت: جانم به فدایت‏باد، برخیز. او فرمود: برنمی‏خیزم تا وقتی که خدابخواهد و در چهره‏اش غم نمایان شد. موفق خدمت امام رضا(ع) آمد و گفت: جانم به فدایت‏باد، جواد(ع) در حجر نشسته، برنمی‏خیزد. امام رضا(ع) به طرف‏جواد(ع) آمد و فرمود: برخیز، ای حبیب من. جواد(ع) فرمود: چگونه برخیزم، درحالی که شما با کعبه چنان وداع می‏کنید که گویا هرگز به سویش بازنمی‏گردید! [برای بار سوم] امام رضا(ع) فرمود: برخیز، ای حبیب من. جواد(ع)برخاست.
از این حدیث‏شریف در می‏یابیم که امام رضا(ع) در مقابل اصرار جواد(ع)هرگز به او تندی نکرد; بلکه با جملات محبت‏آمیزی چون «قم یا حبیبی‏» و صبرو حوصله فرزند خردسالش را قانع کرد.
8- احترام
بی‏شک هر انسانی در هر مقطع سنی، با توجه به برداشتی که از ارزش ومنزلت‏خویش دارد، برای خود احترام و شخصیت قایل است. هر انسانی خود رادوست دارد و دوست دارد که مورد احترام دیگران واقع شود. کودک و نوجوان نیزهر چند به رشد اجتماعی و عقلانی کافی نرسیده است; اما برای خود احترام قایل‏است. بدین جهت رفتار احترام‏آمیز والدین و مربیان نقش مؤثری در تربیت و رشداو دارد. امام رضا(ع) برای جواد(ع) احترام بسیار قایل بودند و از این شیوه‏مؤثر در تربیت فرزند بسیار بهره می‏برد. محمد بن ابی‏عباد، که به تصویب فضل بن‏سهل امور نگارش حضرت رضا(ع) را به عهده گرفته بود، می‏گوید: حضرت رضا(ع)همواره از فرزند بزرگوارش محمد با کنیه [که نزد عرب علامت‏بزرگداشت و احترام‏است] نام می‏برد و می‏فرمود: ابوجعفر به من چنین نوشت و من به ابوجعفر چنین‏نوشتم. با آنکه امام جواد(ع) در مدینه به سر می‏برد و کودکی بیش نبود، حضرت‏رضا(ع) وی را بسیار احترام می‏کرد و نامه‏هایی که از حضرت جواد به وی می‏رسید،با کمال بلاغت و نیکویی پاسخ می‏داد ...
9- تشویق
تشویق در تربیت کودک و نوجوان بسیار مؤثر است. تشویق بجا و مناسب‏در فرزندان ایجاد انگیزه و شوق می‏کند و آنان را برای انجام کارهای بزرگترآماده می‏سازد. در واقع تشویق نردبان پیشرفت و موفقیت آنهاست. بدین جهت این‏شیوه نیز مورد توجه حضرت رضا(ع) بود. زکریا بن آدم می‏گوید: خدمت امام رضا(ع)بودم که حضرت جواد(ع) را نزد ما آوردند. او، که حدود چهار ساله بود، دستهارا بر زمین نهاد و سرش را به طرف آسمان بلند کرد و به فکر فرو رفت. امام‏رضا(ع) به او فرمود: جانم به فدایت‏باد، در چه موضوعی چنین اندیشه می‏کنی؟ فرمود: در آنچه نسبت‏به‏مادرم فاطمه(س) انجام داده‏اند. به خدا قسم، آنها را از قبر بیرون می‏آورم،می‏سوزانم و خاکسترشان را به دریا می‏ریزم. امام رضا(ع) [در مقابل کار نیکویش]او را به خود نزدیک ساخت، بین دو چشمش را بوسید و فرمود: پدر و مادرم به‏فدایت‏باد، تو برای مامت‏شایستگی داری.»
10- نظارت والدین
زندگی صحنه درس‏و تجربه است. آنانکه بیشتر عمر خود در کسب تجارب صرف کرده‏اند، در رویارویی با دشواریها ازتوان فزونتر برخوردارند. کودکان و نوجوانان بهره کمتری از تجربه دارند وبدین سبب به نظارت و کمک والدین نیازمندترند. نظارت مستمر و حساب شده بروضعیت اخلاقی، تحصیلی و رفتاری فرزند یک ضرورت انکارناپذیر در امر تربیت است;البته این نظارت باید منطقی و حتی‏الامکان غیر مستقیم و بجا باشد. نکته مهم‏این است که نظارت به مواقع حضور والدین، به ویژه پدر، در کانون خانواده‏اختصاص ندارد; بلکه حتی وقتی پدر برای مدتی از کانون خانواده فاصله می‏گیرد وحضور فیزیکی ندارد، باید همچنان از وضعیت فرزندانش آگاه باشد و بر کار آنهانظارت کند. سفارشهای پیش از مسافرت و مکاتبه با فرزند در طول سفر، امری‏ضروری و کارساز است. حضرت رضا(ع) که به سبب ستم فرمانروایان ناگزیر مدتی دوراز وطن و خاواده به سر برد، به شکلهای گوناگون همچون نامه و پیامهای‏شفاهی از دور بر وضعیت فرزندش جواد(ع) نظارت می‏کرد و راهنماییهای لازم را به‏وی ارائه می‏دادند. چنانکه پیش از رفتن به خراسان درباره فرزندانش آنچه‏شایسته می‏نمود، سفارش کرد. اشاره به دو نمونه از رفتار آن حضرت در این‏زمینه بسیار سودمند می‏نماید:
الف) قبل از سفر
ابی محمد وشاء از امام رضا(ع)نقل کرد که حضرت فرمود: هنگامی که خواستم از مدینه به سوی خراسان حرکت‏کنم، اهل و عیال خود را جمع کردم و از آنها خواستم که با صدای بلند بر من‏بگریند. سپس دوازده هزار دینار بین آنها تقسیم کردم و گفتم: من هرگز به سوی‏شما بر نمی‏گردم. سپس دست جواد(ع) را گرفتم، وارد مسجد پیامبر(ص) شدم، دست اورا بر قبر گذاشتم و از رسول خدا(ص) نگهداری‏اش را طلب کردم. جواد(ع) [رازکارم را] دریافت و گفت: پدر و مادرم به فدایت، به سوی دشمن می‏روی؟ حضرت همه‏وکلاء و خدام خود را سفارش‏کرد که به سخنان جواد(ع) گوش فرادهند، از اواطاعت‏کنند، با او مخالفت نورزند و بعد از وفات من به وی بگروند. و آنها راآگاه کردم که او امام بعد از من و جانشین من است ...
ب) بعد از سفر
ابن ابی‏نصر می‏گوید امام رضا(ع) در نامه‏ای به حضرت جواد(ع)چنین نوشته بود: ای اباجعفر، به من اطلاع دادند که خدام، هنگام خروج شما ازخانه، شما را از در کوچک بیرون می‏برند و این به خاطر بخل آنهاست تا از شمابه کسی خیری نرسد; [فرزندم] به حقی که بر گردن تو دارم، از تو می‏خواهم که‏ورود و خروجت فقط از در بزرگ باشد. هنگامی که خواستی از خانه خارج شوی،همراه خود طلا و نقره داشته باش و هر که از تو چیزی خواسته، عطا کن. اگرعموهایت از تو طلب کمک کردند، کمتر از پنجاه دینار عطا نکن و بیشتر از آن به‏اختیار توست. اگر از عمه‏هایت کسی از تو کمک خواست، کمتر از بیست و پنج دینارمده و بیشتر از آن به اختیار توست. [فرزندم،] این سفارش من به خاطر رشد ورفعت مقام توست، پس به دیگران انفاق کن و از خدای صاحب عرش، ترس فقر وتنگدستی نداشته باش.
11- خود اتکایی
توجه به استقلال و خوداتکایی از نکات‏مهم تربیتی است. همگام با رشد جسمانی و افزایش سن، توقعات و انتظارات‏مردم از کودک افزایش می‏یابد و او باید خود را برای ایفای نقش در جامعه آماده‏سازد. از طرفی وابستگی فرزند به والدین، به ویژه پدر، نه مطلوب است و نه‏همواره ممکن. زیرا امکان پیش آمدن موقعیت ویژه و محروم شدن فرزند از کمک‏والدین انکارناپذیر است. بنابراین، والدین باید ضمن نظارت صحیح و حساب شده‏به تدریج زمینه استقلال و خوداتکایی را در فرزندانشان به وجود آورند و باواگذاری مسوولیت‏بدانان قدرت اداره زندگی را در آنها تقویت کنند. از نکات‏بسیار زیبای سیره تربیتی امام رضا(ع) توجه به این امر مهم است. آن حضرت به‏خوبی برای فرزندش جواد(ع) آینده‏نگری فرمود و چون می‏دانست فرزندش در نوجوانی‏مسوولیت‏بزرگ رهبری جامعه اسلامی را به عهده می‏گیرد با واگذاردن مسوولیتها به‏وی قدرت مدیریت و رهبری را در او تقویت کرد. امام هشتم(ع)، هنگامی که درمدینه بود، اداره امور خویش را عملا به فرزندش وا نهاد و حضرت جواد(ع)، بااینکه کودک و نوجوان بود، به خوبی از عهده این امر برآمد. حنان بن سدیرمی‏گوید: ... پیوسته حضرت جواد(ع) با اینکه کودک و نوجوان بود، اداره امورحضرت رضا(ع) را در مدینه به عهده داشت و به خادمان حضرت امر و نهی می‏کرد وهیچ یک از خدمتگزاران با وی مخالفت نمی‏کرد. این سخن بدان معناست که حضرت‏جواد(ع) به خوبی مدیریت می‏کرد و آنها با او مخالفت نمی‏کردند.
12- پرورش بعد عقلانی
تربیت‏باید همه جانبه باشد. پرورش بعد عقلانی و شکوفاساختن استعداد منطق و استدلال در فرزند یکی از مهمترین ابعاد تربیت است.
منطقی بار آوردن فرزند سبب می‏شود درست‏بیندیشد، منطقی تصمیم بگیرد، منطقی‏رفتار کند و در صورت لزوم، بی‏هیچ هراسی از دیدگاهها و رفتارهای خود دفاع‏کند. سیره تربیتی حضرت رضا(ع) از این منظر نیز الگویی کامل برای همه رهروان‏آن حضرت است. بنان بن نافع نقل می‏کند که روزی مامون از جایی که حضرت‏جواد(ع) با کودکان بازی می‏کرد، می‏گذشت. کودکان از ترس میدان بازی را ترک‏کردند و تنها جواد(ع) آنجا ایستاد. مامون از او پرسید: چرا همراه بچه‏هافرار نکردی؟ فرمود: گناهی مرتکب نشدم تا از ترس بگریزم و جاده هم تنگ نیست‏تا آن را برایت‏باز کنم، از هر جا می‏خواهی عبور کن. مامون [از این پاسخ‏تعجب کرد و] پرسید: تو کیستی؟ حضرت در جواب فرمود: من محمد بن علی بن موسی‏بن جعفر بن‏محمد بن‏علی بن‏الحسین بن‏علی بن‏ابی‏طالب علیهم السلام هستم ...

( منبع: ماهنامه کوثر )



طبقه بندی: امام رضا(ع)وتربیت فرزند، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 7 بهمن 1390 توسط امیررضا امیری نژاد | نظرات ()
گزیده سخنان امام رضا(ع)


سه ویژگى برجسته مومن:

لایكـون المـومـن مـومنـا حتـى تكـون فیه ثلاث خصـال : 1ـ سنه من ربه .
2ـ وسنه من نبیه.
3ـ و سنه من ولیه.
فـاما السنه مـن ربه فكتمان سـره. و امـا السنه من نبیه فمـداراه الناس . و امـا السنه مـن ولیه فـاصبـر فـى البـاسـاء و الضـراء.(1)
مـومـن , مـومـن واقعى نیست, مگـر آن كه سه خصلت در او بـاشــد:
سنتـى از پـروردگـارش و سنتـى از پیـامبـرش و سنتـى از امـامـش.
اما سنت پروردگارش , پـوشاندن راز خود است, اما سنت پیغمبرش , مدارا و نرم رفتارى با مردم است, اما سنت امامـش صبر كردن در زمان تنگدستـى و پریشان حالى است.


2ـ پـاداش نیكـى پنهانـى و سزاى افشـا كننـده بــدى:

الـمستتر بـالـحسنه یـعـدل سبعین حسنه, و المذیع بالسیئه مخذول, و المستتر بالسیئه مغفور له.(2)
پنهان كننده,كار نیك (پاداشش) برابر هفتاد حسنه است, و آشكار كننده كار بد سـر افكنـده است, و پنهان كننـده كـار بـد آمـرزیـده است.

3ـ نظافت:

من اخلاق الانبیاء التنظف.(3)
از اخلاق پیـامبـران, نظافت و پـاكیزگــى است.

4ـ امین و امیـن نمـا:

لـم یخنك الامیـن و لكـن ائتمنت الخــائن.(4)
امین به تو خیانت نكرده(و نمى كند) و لیكن (تو) خائن را امین تصور نموده اى.

5 ـ مقام برادر بزرگتر:

الاخ الاكبر بمزله الاب.(5)
برادر بزرگتر به منزله پدر است.

6ـ دوست ودشمن هر كس:

صدیق كل امرء عقله و عدوه جهله.(6)
دوست هركس عقل او, و دشمنش جهل اوست.

7ـ دوستى با مردم:

التودد الى الناس نصف العقل.(7)
دوستى با مردم, نیمى از عقل است.

8ـ بدى قیل و قال:

ان الله یبغض القیل والقـال واضـاعه المـال و كثـره السـوال.(8)
به درستى كه خداوند,داد وفریاد وتلف كردن مال و پرخواهشى را دوشمن مى دارد.

9ـ ویژگیهاى دهگانه عاقل:

لا یتـم عقل امـرء مسلـم حتـى تكون فیه عشر خصـال : الخیــر منـه مـامــول. و الشر منه مامـون. یستكثر قلیل الخیر من غیره, و یستقل كثیر الخیر مـن نفسه. لا یسام من طلب الخـوائج الیه, و لا یمل مـن طلب العلـم طول دهره. الفقرفى الله احب الیه من الغنى و الذل فى الله احب الیه مـن العز فى عدوه. و الخمـول اشهى الیه من الشهره.
ثـم قال (ع) العاشره و ما العاشره؟ قیل له: ما هى؟ قال(ع): لایرى احدا الا قال: هو خیر منى و اتقى.(9)
عقل شخص مسلمـان تمـام نیست, مگر ایـن كه ده خصلت را دارا بـاشـد:
1ـ از او امید خیر باشد.
2ـ از بدى او در امان باشند.
3ـ خیر اندك دیگرى را بسیار شمارد.
4ـ خیر بسیار خود را اندك شمارد.
5ـ هـر چه حـاجت از او خـواهنـد دلتنگ نشـود.
6ـ در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود.
7ـ فقـر در راه خـدایـش از تـوانگـرى محبـوبتـر بـاشــد.
8ـ خـوارى در راه خـدایـش از عزت بـا دشمنـش محبـوبتـر بـاشــد.
9ـ گمنـامـى را از پـر نـامـى خـواهـانتـر بـاشـد.
10ـ سپس فـرمـود: دهمى چیست و چیست دهمى ؟ به او گفته شـد: چیست؟ فـرمـود:
احـدى را ننگـرد جز ایـن كه بگـویـد او از مـن بهتـر و پـرهیز كـارتـــر است.

10ـ نشانه سفله:

سئل الـرضـا (ع) عن السفله فقـال (ع):
من كان له شىء یلهیه عن الله.(10)
از امام رضا(ع) سوال شد: سفله كیست؟
فـرمـود: آن كه چیزى دارد كه از (یـاد) خـدا بـازش دارد. 

لطفا برای مشاهده به ادا مه ی مطلب بروید



ادامه مطلب
طبقه بندی: گزیده ای از سخنان امام رضا (ع)، 
برچسب ها: گزیده هایی از سخنان امام رضا(ع)، گزیده هایی از سخنان امام 8، گزیده هایی، گزیده هایی از سخنان،
نوشته شده در تاریخ جمعه 7 بهمن 1390 توسط امیررضا امیری نژاد | نظرات ()
زندگینامه امام رضا(ع)

مقدمه :

امام علی ‌بن موسی‌الرضا علیه‌السلام هشتمین امام شیعیان از سلاله پاك رسول خدا و هشتمین جانشین پیامبر مكرم اسلام می‌باشند.

ایشان در سن 35 سالگی عهده‌دار مسئولیت امامت ورهبری شیعیان گردیدند و حیات ایشان مقارن بود با خلافت خلفای عباسی كه سختی‌ها و رنج بسیاری رابر امام رواداشتند و سر انجام مامون عباسی ایشان رادرسن 55 سالگی به شهادت رساند.دراین نوشته به طور خلاصه, بعضی ازابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی می نماییم.

نام ،لقب و كنیه امام :

نام مبارك ایشان علی و كنیه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترین لقب ایشان "رضا" به معنای "خشنودی" می‌باشد. امام محمدتقی علیه‌السلام امام نهم و فرزند ایشان سبب نامیده شدن آن حضرت به این لقب را اینگونه نقل می‌فرمایند :" خداوند او را رضا لقب نهاد زیرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمین از او خشنود بوده‌اند و ایشان را برای امامت پسندیده اند و همینطور ( به خاطر خلق و خوی نیكوی امام ) هم دوستان و نزدیكان و هم دشمنان از ایشان راضی و خشنود بود‌ند".

یكی از القاب مشهور حضرت " عالم آل محمد " است . این لقب نشانگر ظهور علم و دانش ایشان می‌باشد.جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خویش, بویژه علمای ادیان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بیرون آمد دلیل کوچکی براین سخن است، که قسمتی از این مناظرات در بخش " جنبه علمی امام " آمده است. این توانایی و برتری امام, در تسلط بر علوم یكی از دلایل امامت ایشان می‌باشد و با تأمل در سخنان امام در این مناظرات, كاملاً این مطلب روشن می‌گردد كه این علوم جز از یك منبع وابسته به الهام و وحی نمی‌تواند سرچشمه گرفته باشد.  

پدر و مادر امام :

پدر بزرگوار ایشان امام موسی كاظم (علیه السلام ) پیشوای هفتم شیعیان بودند كه در سال 183 ه.ق. به دست هارون عباسی به شهادت رسیدند و مادرگرامیشان " نجمه " نام داشت.

تولد امام :

حضرت رضا (علیه السلام ) در یازدهم ذیقعده‌الحرام سال 148 هجری در مدینه منوره دیده به جهان گشودند. از قول مادر ایشان نقل شده است كه :" هنگامی‌كه به حضرتش حامله شدم به هیچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمی‌كردم و وقتی به خواب می‌رفتم, صدای تسبیح و تمجید حق تعالی وذکر " لااله‌الاالله " رااز شكم خود می‌شنیدم, اما چون بیدار می‌شدم دیگر صدایی بگوش نمی رسید. هنگامی‌كه وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمین نهاد و سرش را به سوی آسمان بلند كرد و لبانش را تكان می‌داد؛ گویی چیزی می‌گفت" (2).

نظیر این واقعه, هنگام تولد دیگر ائمه و بعضی از پیامبران الهی نیز نقل شده است, از جمله حضرت عیسی كه به اراده الهی در اوان تولد, در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند كه شرح این ماجرا در قرآن كریم آمده است. (3)

برای مشاهده  به ادامه ی مطلب بروید



ادامه مطلب
برچسب ها: زندگی امام رضا(ع)، زندگی امام رضا، زندگی امام، زندگی،
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4  

این قالب توسط بلاگ اسکین طراحی و توسط شیعه تولز ویرایش شده است برای دریافت کد کلیک کنید
بلاگ اسکین                                   شیعه تولــز