تبلیغات
امام رضا(ع) - کراماتی از امام رضا(ع)
امام رضا(ع)
نوشته شده در تاریخ جمعه 7 بهمن 1390 توسط امیررضا امیری نژاد | نظرات ()

حضور به یاد ماندنى:

شفایافته: محمد حشمتى
متولد 1354 سنقر
تاریخ شفا: 13 آبان 1374
نوع بیمارى: صرع
امامعلى، پدرى زحمتكش براى خانواده هشت نفرى اش بود.
او در روستاى "باولد" از حومه سنقر كرمانشاه زندگى مى كرد و از طریق كشاورزى بر روى زمین در روستا به امرار معاش مى نمود.
دستهاى پر آبله و چهره آفتاب سوخته اش گواه بر رنج و مرارت در عرصه كار و زندگى بود. غمى پنهان سینه ستبر او را در بر مى گرفت، سینه اى كه آماج توفان سهمگین و حوادث ملامت بار زندگى بود و جایگاه ذخیره صبر.
آرى غم او، محمد بود. فرزند 20 ساله اش كه از هشت سالگى به بیمارى صرع (غش) مبتلا گردیده بود.  همه سختیهاى ناشى از كار را به جان مى خرید، اما وقتى به چهره پاره تنش كه مانند شمعى آب مى شد نگاه مى كرد. گویى كه او هم وجودش در معرض سوختن و ذوب شدن بود.

بیچاره محمد كه از رنج این بیمارى همچون درختى خشك و پژمرده در باغچه حیات زندگى ، نفسهاى كند خود را از ناى درون به عالم برون به سختى بر مى آورد و چشمان بى فروغش بر آینده اى مبهم و تاریك، دوخته بود. سر دردهاى پى درپى ، محمد را به ستوه آورده بود. به همه اینها، مشكلات نتوانست محمد را از مدرسه و تحصیل باز دارد.
دكترهاى زیادى محمد را معاینه كرده بودند. آزمایشها و نوارهاى مغزى و ... همه گواهى مى داد بر وجود بیمارى شدى صرع كه سالها در اعماق وجود او رخنه كرده و با دارو و درمان سر ناسازگارى داشت. محمد از دوران كودكى اش لذتى نبرد، همه چیز براى او بیگانه بود حتى یك لبخند.
پزشكان شهر او را مى شناختند و از مداواى او عاجز. دارو و درمان ... همه و همه براى محمد بى نتیجه بود. او تصمیم خود را گرفته بود. از همه طبیبان قطع امید كرده و قصد رفتن به مشهد و زیارت حضرت رضا(ع) را با خانواده اش در میان مى گذارد. گویى پدر و مادرش هم با او همدلند.
آرى ، او بهبودى خود را در پیش امامش جستجو مى كند؛ امام دردمندان و حاجتمندان، امام غریبان و بى كسان، امام رئوفى كه هیچ كس را ناامید از در خانه اش رد نمى كند. شب سیزدهم آبان ماه 1374 بود كه محمد زائر كوى رضا(ع) گردید، آبشار صفا بر نهر چشمانش جارى شد. شب از نیمه گذشته بود.
خواب همچون شبحى بر چشمان محمد وارد شد و او را مسحور خود نمود و پلكهاى او را بر هم مى دوخت. در خواب دید آقایى با لباس روحانى و عبایى سبز بر دوش به دیدنش مى آید و بر بالینش مى نشیند و مى گوید تو سرطان مغز دارى ساعت 3 بعد از ظهر چهارشنبه به كنار ضریح بیا و شفایت را از من بگیر.
از خواب بیدار مى شود، ضربان قلبش شدت مى یابد، در تفكر رؤیاى صادقانه اش غرق مى گردد، سرش را به زیر مى اندازد و راهى مسافرخانه مى شود. روز موعود فرا مى رسد، به داخل حرم مشرف مى شود، نزدیك ضریح مطهر مى رود و گوشه اى مى نشیند و عرض حاجت مى نماید، دل شكسته و محزون، اشك در چشمانش حلقه مى زند، پلكهایش بر روى هم مى افتد.
همان آقا را مى بیند كه به او مى گوید: بلند شو، بلند شو، بلند شو!
محمد مى گوید: نمى توانم.
آقا دست مباركشان را روى سرش مى كشند و با دست خود او را بلند مى كنند و مى فرمایند: برو و دو ركعت نماز زیارت شكر بخوان. محمد چشم مى گشاید، بدنش به لرزش افتاده، احساس عجیبى پیدا مى كند، گویى از ظلمت به نور رسیده است.
همه چیز برایش معنا مى گیرد. اویى كه زاییده رنج و محنت بود، اویى كه رفیق و مونسش درد بود، اویى كه در صفحات عمرش جز خاطره بیمارى و درد چیز دیگرى نداشت، اكنون نیرویى تازه در خود مى دید، زبان به حمد الهى باز مى كند و بر این كلام وحى ایمان مى آورد كه: انّ مع العُسرِ یُسراً .
و سپاس عنایت امام را دارد. امامى كه معدن جود و كرم است، و او در جوار نور، با دلى سرشار از عشق و ایمان به نماز مى ایستد و سجده شكر.

باده حضور:

شفایافته: مختار عزتى
43 ساله، ساكن هشتپر طالش
تاریخ شفا: اول مهرماه 1370
بیمارى: فلج نیمه بدن
ـ آهاى سیب! سیب گلشاهى! انار قند دارم! بدو!
میوه فروش بود كه صدا مى زد و در طول كوچه پیش مى آمد.
زنى چادر به سر، در آستانه در او را صدا زد:
ـ هى، مشهدى مختار!
میوه فروش، گارى دستى اش را كنارى نگه داشت، دستى به كمر خسته اش گذاشت، كلاهش را از سربرداشت، و با گوشه آستین مندرس و پاره كتش عرق از پیشانى زدود.
ـ ها آبجى ! چى مى خواى؟
زن جلو آمد سیبها را وارسى كرد و پرسید:
ـ چنده این سیبا؟
ـ گلشاهیه آبجى از یك كنار بیست تومن.
ـ باز كه گرونش كردى مشدى!
ـ بینى و بین الله، هیجده تومن خریدشه.
این را گفت و كفه ترازو را برداشت:
ـ چند كیلو بدم خانوم؟
كفه ترازو را زیر سیبها زد. زن از توى زنبیل دستى ، كیف پولش را در آورد و از داخل آن یك اسكناس صد تومانى بیرون كشید:
ـ پنج كیلو از درشتاش مشتى!
میوه فروش سنگ پنج كیلویى را در كفه ترازو گذاشت و آن یكى كفه را پر از سیب كرد:ـاز یه كنار آبجى ، درشت و ریزش پاى هم، خاطر جمع باشین سیبش از ... و حرفش ناتمام ماند. كلام در دهانش یخ زد. ترازو از دستش رها شد و سیبها بر روى زمین ریخت.
چشمانش به نقطه اى خیره ماند و زانوانش شكست. زن بى اختیار جیغ كشید. میوه فروش بر روى گارى دستى اش فرو افتاد. گارى به راه افتاد و هیكل میوه فروش در پس حركت آن بر زمین غلتید.
گارى در طول كوچه پیش رفت و در برخورد با تیر چراغ برق از حركت ایستاد. چند زن دیگر از خانه هایشان بیرون ریختند. زن ترسیده بود و همچنان جیغ مى كشید.
روبه رو با امواج خروشان دریا، غروب خورشید را به نظاره ایستاده بود، خورشید به آرامى در دل امواج فرو مى رفت و خون سرخش، سطح دریا را پوشانده بود.
موجى پاى او را به نوازش گرفت، احساس كرد زمین زیر پایش به حركت در آمده است. به دریا كه خیره شد دید كه امواج شكاف برداشتند، دو نیم شد و راهى براى عبورش تا آن سوى ساحل.
قدم به راه گذاشت و در شكاف دریا پیش رفت. آن قدر كه دیگر ساحلى به دیده نمى آمد در هر سوى از نگاهش تنها آبى دریا بود و خروش متلاطم امواج. به یك باره روبه رو با نگاهش نورى پدیدار شد.
خوب كه نظر كرد بارگاهى دید. نور باران و پرتلألو. جلو دوید، آن جا را شناخت. فریاد كشید. یا امام رضا! او قدمهایش را تند كرد، تندتر و تندتر، پایش به سنگى گیر كرد و محكم بر زمین افتاد.
مختار! مختار! برادرش بود كه او را صدا مى زد. سعى كرد از جا برخیزد. دردى از كمر تا پایش را گرفت. نتوانست بلند شود. به سختى چشمانش را باز كرد، برادرش را بالاى سرش دید، مردى سفیدپوش به درون اتاق دوید. چى شده؟ مرد پرسید و برادر جوابش را گفت: از تخت افتاد پایین، كمك كنید تا بذاریمش روى تخت.
ـ من كجا هستم؟ این را پرسید و نگاهش را به نگاه خیس برادر دوخت. طورى نیست، خوشحالم كه به هوش اومدى برادر. به پشت دراز كشید چشمانش را به سقف دوخت و سعى كرد تا به یاد بیاورد.
ـ خواب مى دیدى ؟ برادر بود كه پرسید. نگاهش را از سقف چرخاند به روى برادر و آرام زمزمه كرد:
ـ ها چه خوابى هم!
... آسمان آبى است به رنگ دریا، پاك و زلال. دریاى پر خروش زائران صحن هاى حرم موج مى زنند. مختار خودش را به دل امواج مى زند و در میان جمعیت گم مى شود رو به روى ضریح مى ایستد، چشمانش را مى بندد و دلش را به پرواز در مى آورد.
در خاطر مى گذراند.. زمانى كه از بیمارستان مرخص شد. تصمیمش را با برادر و همسرش در میان گذاشت. همسرش شادمانه پذیرفت، اما برادر اصرار داشت كه منزلشان را به فروش برسانند و او را به یكى از بیمارستانهاى شوروى ( سابق ) كه شنیده بود درمان سكته هاى مغزى در آن جا مشهور است ببرد. مختار نپذیرفت و با اصرار از برادر خواست تا براى او و همسرش بلیت سفر به مشهد را تهیه نماید. و حالا او در مشهد بود در كنار حریم بار، مستمند و ملتمس شفا.
یا شهید ارض طوس!
یا انیس النفوس! ادركنى ...
احساس كرد دستى دستش را گرفت. چشمانش را گشود كودكى را دید كه دستش را گرفته و او را به سوى حرم مى كشاند.
ـ بیایید كه براتون جا گرفتم.
در شلوغى و ازدحام جمعیت در كنار پنجره فولاد جایى خالى بود، جایى به اندازه نشستن یك نفر، مختار نشست، كودك مهربانانه خندید:
ـ همین جا بنشینید تا پدرم بیاد.
مختار با تحیر به چهره زیبا و نورانى كودك خیره ایستاد و پرسید؟
ـ پدرتون؟ بهش مى گم بیاد عیادتتون. شما از راه دور اومدین، چگونه؟ مگه نه؟
ـ آره از هشتپر طالش.
كودك به میان جمعیت دوید و در لحظه اى از نگاه محیر مختار پنهان شد. خواب بود یا بیدار؟ این را چند باراز خود پرسید. چشمانش را مالید و دوباره نگاهش را به جمعیت دوخت، به جایى كه كودك در آن جا از نگاهش گم شده بود.
آیا مى توانست باور كند آنچه را كه به چشم دیده بود؟
آیا منتظر بماند؟
سر به پنجره گذاشت. خستگى به جانش افتاد، مختار بخواب رفت. كودك كه آمد، مختار هنوز خواب بود، دستى بر شانه اش نهاد و او را بیدار كرد.
ـ هى آقا، پاشین پدرم اومده به عیادتتون.
مختار چشمانش را كه گشود، كودك را دید همراه با مردى سبزپوش و خوش چهره با لبخندى نشسته برلبانش، لبخندى كه تا عمق جانش را پر از سپاس كرد. تند از جا بلند شد. به آقا سلام كرد و دستش را بوسید.
ـ سلام آقا جانم به قربان شما، شمایید مولا؟
آقا دستى بر سر و صورت مختار كشید و زیر لب زمزمه اى كرد. زمزمه اش روحانى و جان بخش بود، آهنگ دلنواز آبشاران را داشت، مثل نغمه زیباى پرندگان، روح افزا بود و آرامش بخش، خستگى و درد را از تن مختار تاراند. حس كرد سبك شده است.
شوق دیدار مستش كرده، از خود بى خود شده بود. به حال كه آمد خودش بود و خیل زائران معتكف حرم. دگر نه مولایى بود و نه آن كودك نورانى و زیبا. خودش را در همان جایى كه كودك نشان داده بود یافت.
پنجه در پنجره حرم افكند و با صداى بلند مولایش را آواز داد و گریست .. زار زار. دستى بر شانه اش خورد، ملتهب برگشت. برادرش را روبه روى نگاهش یافت، نگران به مختار خیره مانده بود.
ـ برادر! او را چه شده بود؟ مختار پرسید و برادرش جواب گفت:
ـ خواب دیدم برادر
ـ تو هم؟
ـ خواب دیدم كه آقایى سبز پوش سرت را به بالین دارد.
ـ من هم ...
ـ مولاى سبز پوش؟
ـ آرى دستى بر سرم كشید حالم را پرسید.
ـ یعنى ؟ آرى من شفا یافتم برادر، اطمینان دارم.
ـ خدا را شكر هر دو دستشان را حلقه در شبكه هاى پنجره كردند سرها را به پنجره فولاد ساییدند و هاى هاى گریستند.
گریه شوق! گریه شكر! عجبا كه گریه كارى بود. كارى كارستان!
لطفا برای مشاهده به ادامه ی مطلب بروید

راز آیینه ها:

شفایافته: فاطمه استانیستى
متولد 1344، كلات نادرى
تاریخ شفا: فروردین 1373
بیمارى: سرطان خون، فلج بدن، عفونت كلیه
در آیینه مقابل تصویر شكسته و رنجور زنى را دید كه هیچ شباهتى با او نداشت، رنگ پریده، رخسار تكیده و چین عمیقى كه زیر چشمان به گودى نشسته اش هویدا شده بود، چهره اش را پیرتر از آنچه بود نشان مى داد. با حسرت آهى كشید و از آیینه رو گرداند، اما آیینه اى دیگر برابر با نگاهش ایستاده بود، با حیرت به عقب برگشت، باز هم آیینه اى ، تصویر مضطربش را منعكس كرد. دور خود چرخید، چهار سویش را آیینه ها گرفته بودند.
گویى زندانى آیینه ها شده بود. حس كرد آیینه ها به او نزدیك مى شوند. زندانش تنگ تر و تنگ تر مى شد. تصویرش در میان آیینه ها تكثیر شده بود، خواست تا از حصار آیینه ها بگریزد. خود را به آیینه اى زد، بى آن كه بشكند، درون آیینه گم شد، اما در آیینه هاى دیگر، تصویرهاى تكرارى اش به او خندیدند.
مضطرب شده بود، حیرت و ناباورى به جانش افتاده بود، خواست كه فریاد بكشد، اما گویى تصاویر متعددش از هر آیینه اى دستى انداخته بودند و گلویش را محكم مى فشردند. دیگر آیینه ها آنقدر به او نزدیك شده بودند كه از چهار سو به آن چسبیده بودند، تصویر خـودش را هـم در آیینه اى نمى دید.
هراس به جانش ریخته بود، احساس كرد كه جانش از چشمانش بیرون مى رود. بى اختیار پلكهایش را گشود، همه جا نورانى بود، نورى شدید، دیدگانش را زد، كسى كه به او نزدیك شده بود دیده نمى شد. در نور غرق شده بود، تو گویى خود منبعى از نور بود كه در نگاه مضطرب او مى بارید، چشمانش را بست و دوباره باز كرد،
آیینه اى كوچك و سبز رو به رو با نگاهش یافت كه تصویرش را منعكس كرده بود، لبخندى زد، تصویرش هم خندید، دیگر آن شكستگى و رنجورى قبل را در چهره اش نمى دید، حتى چروكى هم در صورتش دیده نمى شد، چشمانش نیز به گودى نرفته بود، درست مثل قبل از آنى كه مریض بشود و در بیمارستان بسترى گردد.
شاداب بود، شاداب و سرحال، از خوشحالى فریادى كشید و خود را در فضا رها كرد. محمود به حتم چیزى را از او مخفى مى كرد. این را او از نگاه نگرانش مى فهمید، از وى پرسید. محمود جوابى عجولانه داد و سعى كرد تا موضوع صحبت را عوض كند، طفره او از جواب، مسأله را بغرنج تر كرد، دیگر حتم پیدا كرد كه برایش اتفاقى افتاده است. اما چه بود این اتفاق؟ نمى دانست.
مى دید كه هر روز رنجورتر و ضعیف تر مى شود و فهمید كه دردى لاعلاج به جانش افتاده است، دكترها چیزى به او نمى گفتند، اما مى دید كه با محمود پچ پچ سؤال برانگیز دارند. محمود به او چیزى نمى گفت، همیشه وقتى درباره مریضى اش از او پرسش مى كرد با لبخندى زوركى و قیافه اى ساختگى كه سعى مى كرد اندوهش را پنهان سازد. مى گفت: چیز مهمى نیست، یه بیمارى جزئیه، زود خوب مى شى ، بهت قول مى دم.
اما بیمارى او جزئى نبود، این را وقتى فهمید كه از پاهایش قدرت حركت سلب شده بود. فلج شده بود، شوهرش به اصرار سعى مى كرد به او بقبولاند كه چیز مهمى نیست، اما او دیگر به حرفهاى محمود و قیافه ظاهراً شاد و آن لبخندهاى تصنعى او بى توجه بود. حالا مى دانست كه در خزان زده بهار زندگى به زمستان سرد رسیده است، فهمیده بود كه چون برگى از درخت جدا شود و بر زمین بیفتد.
مى دانست كه مرگ به استقبالش آمده است. خیلى زود، زودتر از آن كه تصورش را مى كرد. آخرین بار كه معاینه شد، از نگاه سرد و پر یأس دكترها حقیقت را خواند. آنها به او چیزى نگفتند، اما محمود را به كنارى كشیده و به او گفتند:
ـ دیگه كارش تمومه. از دست ما كارى ساخته نیست. محمود تكیه اش را به دیوار داد و آرام سر خورد و بر زمین نشست. سرش را میان دستانش برد و نگاهش به كف اتاق خیره ماند، هیچ نگفت، اما درونش غوغایى بود، به یكباره از جا برخاست، خودش را به دكتر رساند و گفت: مى تونم با خودم ببرمش؟
ـ كجا؟
ـ مى خواهم ببرمش مشهد، دخیل امام هشتم(ع)
ـ این غیر ممكنه، حركت براش خوب نیست.
محمود تقریباً فریاد كشید:
ـ شما كه قطع امید كردین دكتر، شما كه مى دونید مى میره، پس اجازه بدین، به جاى این جا با خودم ببرمش مشهد، بذارین اگه مى خواد بمیره، كنار قبر امام هشتم(ع) بمیره.
دكتر سرى تكان داد و گفت:
ـ براى ما مسؤولیت داره، ما نمى تونیم این اجازه رو به شما بدیم. محمود بازوى دكتر را گرفت و گفت:
ـ ولى من باید ببرمش. خواهش مى كنم دكتر!
ـ آخه یك جنازه رو مى خواى ببرى مشهد كه چى بشه؟ محمود، خود را به آغوش دكتر انداخت، شانه هایش شروع به لرزیدن كرد. دكتر عینكش را جا به جا كرد. محمود با گریه گفت: فاطمه هنوز جوونه، دكتر! خیلى جوونه، هنوز زوده كه بمیره، اونو مى برم مشهد، دخیل امام هشتم(ع) مى بندمش و از او مى خوام شفاش بده. امام مظلوم ما خیلى رؤوفن، مى دونم كه دلشون به جوونى فاطمه مى سوزه، یه امیدى تو دلم مى گه كه فاطمه تو مشهد شفا پیدا مى كنه. آره دكتر! فاطمه رو مى برم مشهد تا شاید ان شاء الله فرجى بشه و شفا پیدا كنه، خودش را از آغوش دكتر كند و نگاه بارانى اش را در نگاه خیس دكتر انداخت و پرسید: اجازه مى دید دكتر؟ دكتر از زیر عینك به گوشه انگشت شستش جلوى بارش قطره هاى اشك را گرفت، سرى تكان داد و گفت: باشه اونو ببر ان شاء الله كه شفا پیدا مى كند.
خسته بود، خیلى خسته، همین بود كه تا كنار پنجره فولاد نشست، به سرعت خوابش برد، خواب عجیبى دید، خواب آیینه هایى كه او را حبس كرده بودند جانش به لبش آمده بود، خواست كه فریاد بزند اما گویى گلویش را محكم گرفته بودند.
چشمانش را كه بست، صداى مهیب شكستن آیینه ها را شنید، چشم باز كرد، نورى در نگاهش درخشید، حصار آیینه ها شكسته بود و دستى پر نور آیینه اى سبز را روبه روى نگاه او گرفته بود. تصور خودش را در آیینه دید، اثرى از درد در چهره اش دیده نمى شد، گویى سالم شده بود.
حسى غریب به جانش افتاده بود، دلش مى خواست صاحب آن دستان نورانى را ببیند و بر آنها بوسه بزند، از جا برخاست، روى پاهاى خودش پاهایى كه تا لحظاتى قبل هیچ حركتى نداشت، تحیر كرد به پاهایش نگاه كرد، سالم بودند، دستى بر آنها كشید، هیچ دردى احساس نكرد. از خوشحالى فریادى كشید و به هوا پرید.
با شفا یافتن او، صداى نقاره خانه برخاست. زنها به سویش دویدند، تا به خود آمد، بر امواج دستهاى زائران حرم بالا رفته بود. محمود به دستانى مى نگریست كه فاطمه را بر خود داشت، فاطمه در امواج دستها فرو رفت، قطره اى اشك از گونه محمود بر پهنه صورتش فرو چكید، زانو زد و سجده كرد.
سجده شكر، سجده سپاس و تشكر از حضرت رضا(علیه السلام)

نام من رضاست:

شفایافته: آندره (رضا) سیمونیان
اهل ازبكستان، مقیم همدان
نوع بیمارى: لال
آندره ـ آندره!
شنید كه كسى او را به نام صدا مى كند. صدایى كه از جنس خاك نبود آبى بود، آسمانى بود، آندره از خواب بیدار شد.
نگاهش بى تاب و هراسان به هر سو دوید، اما همه در خواب بودند. جز خادم پیرى كه كمى آن سوتر ایستاده بود و خیره نگاهش مى كرد. پیرمرد كه متوجه حالات آندره شده بود به سویش آمد و با لبخندى مهربان روبه روى او ایستاد:
ـ چى شده پسرم؟ آندره سكوت كرد، اما دلش هواى فریاد داشت؛ هواى گریه. دوست داشت خودش را در آغوش پیرمرد بیاندازد و گریه كند، از ته دل فریاد برآورد، شیون كند. بغض بد جورى گلویش را گرفته بود، دلش مى خواست آن را بتركاند و عقده هایش را خالى كند.
پیرمرد روبه روى او نشست. دستى به شانه اش زد و دوباره پرسید:چیزى شده؟ آندره وامانده از خواب، خود را در آغوش پیرمرد انداخت، دیگر طاقت نیاورد. هاى هاى گریه كرد، پیر مرد دستى به پشت آندره زد و گفت:
ـ گریه نكن فرزندم، فریاد بزن، گریه عقده ها رو خالى مى كند، درد رو تسكین مى ده، گریه كن. آندره همچنان مى گریست. حالا دیگر همه بیدار شده بودند و با نگاههاى پر سؤال، آندره را مى نگریستند، پیرمرد پرسید: چى شده؟ تعریف كن.
آندره خودش را از آغوش پیرمرد كند، تكیه اش را به دیوار داد و نگاه خویش را به آسمان دوخت. آبى آسمان با همه ستارگان در نگاهش ریخت، دسته اى كبوتر از برابرش گذشتند و در پهنه آسمان گم شدند. آندره نگاهش را بست و بى آن كه جواب پیرمرد را بدهد در دل گفت: اى كاش هرگز بیدار نمى شدم.
صداى پیرمرد را شنید، باز مى پرسید: چرا حرف نمى زنى ؟ بگو چى شده؟ خواب دیدى ؟ تعریف كن! آندره چشمانش را گشود و نگاهش را در نگاه مهربان پیرمرد دوخت و با زبان اشاره به او فهماند كه حرف زدن نمى تواند. پیرمرد غمگین از جابرخاست، سعى كرد بغض و اشكش را از آندره پنهان نماید.
رو گرداند و پشت به او دور شد. آندره دید كه شانه هاى پیرمرد مى لرزید. آندره مسلمان نبود، اما پس از قطع امید از همه جا، به درگاه امام رضا(ع) آمده بود، بارها از خود پرسیده بود: آیا امام(ع) با وجود آن همه دردمند و حاجتمند مسلمان، نظرى هم به بنده خداى مسیحى خواهد داشت؟ بعد خود را نوید داده بود كه بى شك حاجتش روا خواهد شد.
پس با امید به التجا نشسته بود. پدر چه شوق و شعفى داشت. مادر در پوست خود نمى گنجید، پس از سالها دورى و فراق قرار بود به ایران برگردند و خویشانى كه شاید هیچ كدامشان را ندیده بودند، اینك ببینند. شوق دیدار این سرزمین را داشتند، آنها راهى شدند از مرز كه گذشتند دیگر سر از پا نمى شناختند، پدر و مادر با شوق جاى جاى سرزمین ایران را به فرزندان نشان مى داد و با ذوقى فراوان از خاطرات دورش تعریف مى كرد.
آن قدر غرق در شعف و شادمانى بود كه اصلاً متوجه تریلى سنگینى كه با سرعت از روبه رو مى آمد نشد و تا به خود آمد صداى فریاد جگر خراش زن و فرزندانش با صداى مهیب برخورد تریلى و اتومبیل او در آمیخت.
پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بیمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودى، النا طاقت این سوگ بزرگ را نیاورد و عازم ازبكستان شد. اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت و تصمیم گرفت در ایران بماند.
آندره در اثر شدت تصادف قدرت تكلمش را از دست داده بود. آن كه سرنوشت آندره را رقم مى زد پاى او را به منزل زن و مرد جوانى كشاند كه پس از گذشت سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندى نشده بودند.
پدر و مادر جدید آندره براى بهبودى او از هیچ تلاشى فرو گذار نكردند، اما تو گویى سرنوشت او این چنین رقم خورده بود كه لال بماند. آندره هر روز مشاهده مى كرد كه پدر و مادر خوانده اش بعد از راز و نیاز به درگاه خداوند طلب شفاى او را از خدا مى كردند. او هم با دل شكسته اش رو به خدا طلب شفا مى كرد.
سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و در مغازه ساعت سازى مشغول به كار گردید و بر اثر دردى كه داشت گوشه گیر و منزوى شده بود. روزى پدر با چشمانى اشكبار به سراغش آمد و گفت:
ـ درسته كه همه دكترها جوابت كرده اند، اما ما مسلمونا یك دكتر دیگر هم داریم كه هر وقت از همه جا ناامید مى شیم مى ریم سراغش، اگر تو بخواى مى برمت پیش این دكتر تا ازش شفا بگیرى .
آندره نگاه پر تمنایش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گریان او درهم مغشوش و گم شد. این اولین بارى بود كه آندره چنین مكانى را مى دید. هیچ شباهتى به كلیسایى كه او هر یكشنبه همراه پدر و مادر و خواهرش مى رفت نداشت. حرم پر از جمعیت بود، همه دستها به دعا بلند بود، پرواز كبوتران بر بالاى گنبد طلایى امام، توجه آندره را سخت به خود جلب كرده بود.
پدر، آندره را تا كنار پنجره فولاد همراهى كرد، بعد ریسمانى بر گردن او آویخت و آن سر طناب را به پنجره فولاد بست. آندره متحیر به پدر و حركات و اعمال او نگاه مى كرد و با خود مى گفت این دیگر چه نوع دكترى است؟ پدر كه رفت، آندره خسته از راه طولانى بر زمین نشست و سر را تكیه دیوار داد و به خواب رفت.
نورى سریع به سمتش آمد، سعى كرد نور را بگیرد، نتوانست، نور ناپدید شد، دوباره نورى آن جا مشاهده كـرد كه به سـویش مى آیـد، از میان نـور صـدایى شـنیـد، صدایى كه او را با نام مى خواند: ـ آندره! آندره!
بى تاب از خواب بیدار شد، شب آمده بود با آسمانى مهتابى ، حرم در سكوتى روحانى غرق شده بود، خادم پیر كمى آن سوتر ایستاده بود و او را مى نگریست.
ساعت حرم چند بار نواخت، آندره دلش مى خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببیند و آن صداى ملكوتى را بشنود، خادم پیر به سمت او مى آمد. همان نور بود. آبى ـ سبز ـ سفید ـ نه نمى توانست تشخیص بدهد، نورى بود به همه رنگها، مرتب به سمت او مى آمد و باز دور مى شد، آندره مانده بود متحیر، هر بار دستش را دراز مى كرد تا نور را بگیرد، اما نور از او مى گریخت.
ناگهان شنید كه از میان نور صدایى برخاست، صدایى كه از جنس خاك نبود، آبى بود، آسمانى بود، صدا او را به نام خواند: آندره! آندره!
خواست فریاد بزند، نتوانست نور ناپدید شد، آندره دوباره از خواب بیدار شد، همان پیرمرد با تحیر به صلیب گردنش نگاه مى كرد: تو ... تو مسیحى هستى ! آندره با سر پاسخ مثبت داد.
پیرمرد صلیب را از گردن او گشود، با دستمالى عرق را از سر و رویش پاك كرد و بعد سر او را روى زانویش گذاشت و گفت: راحت بخواب. آندره پلكهایش را روى هم گذاشت، خواب خیلى زود به سراغش آمد. باز نورى دیگر این بار سبز سبز، به خوبى مى توانست تشخیص بدهد.
نور به سمتش آمد و از میانه آن صدایى برخاست. نامت چیست؟ تكانى خورد. متحیر بود شنیده بود كه او را به نام صدا كرده بود. پس دلیل این سؤال چه بود؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدایى دیگر برخاست: نامت را بگو: آندره اشاره به زبانش كرد كه قادر به تكلم نیست.
از میانه نور دستى روشن بیرون آمد. حالا بر زبان آندره كشید و گفت: حالا بگو نامت چیست؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت: آن ... آند ... آندر ... اما نتوانست نامش را كامل بگوید.
دوباره از میان نور صدایى شنید كه: بگو، نامت را بگو. آندره دهان باز كرد و با صداى مؤكد فریاد زد: اسم من رضاست، رضا ... رضا همچون بلمى بر امواج دستها مى رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تكه براى تبرك.
نقاره خانه با شادى او همنوا شده بود و مى نواخت، چه معنوى و روحانى چه پر عظمت و جاودانه.
ضریح مقدس:

شفایافته: كلثوم رضایى
23 ساله اهل و ساكن بهشهر
تاریخ شفا: اول خرداد 1372
نوع بیمارى: غده بدخیم سرطانى در سینه
كلثوم آرام سرش را از روى بالش برداشت، انگار قسمت چپ بدنش را به سختى مى فشردند، درد تمام وجودش را گرفته بود و لحظه اى امانش نمى داد، بى اختیار شروع به گریه كرد.
لحظه اى بعد مادرش به كنارش آمد و از حال او جویا شد او ناحیه اى را كه درد مى كرد به مادرش نشان داد. چرا كه او ساكن بهشهر بود و بیش از 22 بهار از عمرش نمى گذشت. براى مادر و پدرش كه مرد زحمتكشى بود، غیر قابل تصور بود كه در این سن او دچار بیمارى مرموز و كشنده اى شود.
كلثوم دیگر تحمل درد را نداشت، سراسیمه از جایش بلند شد و در حالى كه دستش را به طرف قفسه چپ سینه اش مى آورد ناله مى كرد و نم نم اشك از چشمانش فرو مى ریخت.
او تا دیروز سالم بود، همین دیروز بود كه در یك مهمانى شركت كرده بود و سالم و خوش مجلس را به پایان رسانیده بود. اما امروز ... او بى تأمل، به این سو و آن سوى اتاق مى رفت، تاب و قرار از او سلب شده بود و امانى برایش نمانده بود. به هر ترتیب بود درد را تحمل كرد تا این كه بعد از ظهر آن روز به آقاى دكتر اسدالله پور مراجعه كرد.
دكتر دستور رادیولژى و آزمایش از سینه سمت چپ او داد. انگار غده اى درون سینه تشكیل شده بود. غده اى بدخیم و سرطانى . مدتى به همین منوال تحت درمان قرار گرفت. از آن روز وحشتناك ماهها مى گذشت و هر روز غده بزرگتر و دردناكتر مى شد.
یك هفته در بیمارستان امام خمینى بهشهر بسترى گردید و مورد عمل جراحى قرار گرفت، قسمتى از غده را برداشتند و پزشكان معالج آن روز غده را براى تشخیص بیشتر و بهتر به آمل فرستادند.
او مدتى هم در گرگان زیر نظر دكتر پیرغیبى به معالجه پرداخت، اما دیگر براى همه محرز شده بود كه غده، غده سرطانى و علاج ناپذیر است و تنها توصیه پزشكان این بود كه او باید همیشه تحت درمان باشد، ضمناً از كلثوم خواستند كه به تهران برود. كلثوم كوله بار سفر را بست و در شب ماتم زده حرمان به سوى تهران حركت كردند. هر كجا مى رفت مادرش با او و همراه او بود.
همهمه و خیابانهاى شلوغ تهران غمش را دو چندان مى ساخت و عوالم درونى اش را آشفته تر مى نمود. اما آن چیزى كه او را مقاوم مى كرد ایمان به خدا و ائمه اطهار(ع) بود كه مى توانست این درد طاقت فرسا را تحمل كند.
پس از سفرهاى مكرر به این سو و آن سو، به شهر و دیارش بازگشت و با غم بى انتهاى خود سر مى كرد. غمى كه تار و پودش را یكباره مى سوزاند. اما جز صبر چاره اى نداشت. هواى نمناك و مرطوب شمال، جنگلهاى سرسبز و دشتهاى پر گل، دیگر برایش زیبایى چندانى نداشت.
شبها تا دیروقت در كنار پنجره مى ایستاد و به دور دستها نگاه مى كرد. سه سال درد و رنج، مدت كمى به نظر نمى رسید، انگار رفته رفته تمامى دفتر امیدها و آرزوهایش برگ برگ مى شد و به هوا مى رفت.
بهارها و پاییزهاى بسیارى گذشت، و تنها امید كلثوم، مادر و پدرش بودند كه در غم او شریك بودند و همراه او مى سوختند و مى ساختند و جز شكر در درگاه خداوند كریم و سبحان، كار دیگرى از دستشان بر نمى آمد.
دم دماى غروب، یك روز از روزهاى بهارى بود و آفتاب هم رفته رفته در پشت كوههاى سرفراز زمردین شمال فرو مى رنشست. كلثوم براى لحظه اى آرزو كرد كاش به جاى این همه رنج و درد روحش آزاد مى شد و به آسمانها صعود مى كرد تا آن همه شاهد بیچارگى خود و پدر و مادر دردمندش نباشد.
دیگر داشتن یك خانه بزرگ و مجلل و اتومبیل شیك و مدرن و لوازم منزل آنچنانى برایش آرزو محسوب نمى شد، بلكه تنها آرزویش بازگشت سلامتى اش بود. سلامتى كه شاید هرگز باز نمى گشت. در گیر و دار ماهها و سالها سرگردانى و تحمل درد و مرض، هواى زیارت امام رضا(ع) در دلش شوقى وصف ناپذیر پدید آورد.
امام رضا(ع) ضامن غریبان، امید محرومان، منجى دردمندان، و خلاصه آخرین مرهم دل ریش غم زدگانى كه ناامید از درگاه ملائك پاسبانش نمى رفتند. كلثوم موضوع را با مادرش در میان گذاشت و آنها تصمیم گرفتند سفرى به مشهد بیایند تا شاید امام هشتم(ع) یارى شان نماید.
كلثوم به همراه مادر و خواهرش و با بدرقه پدر دردمندش به سوى مشهد روانه شدند و روز 29 اردیبهشت 1372 به مشهد رسیدند. پرسان پرسان سراغ مسافرخانه اى را گرفتند. بالاخره اتاقى در یكى از مسافرخانه هاى بالاخیابان كوچه ملاهاشم در اختیارشان قرار گرفت.
سر سودا زده شان هواى كوى رحمت كرده بود و تن تب دارشان در لهیب شعلهاى عشق و امیدشان امام ابوالحسن(ع) مى سوخت. كلثوم پس از رفع خستگى ، همان روز به حرم مطهر مشرف مى شود. در مجوز شماره 387 دفتر نگهبانى صحن مطهر انقلاب آمده است:
خواهر كلثوم رضائى كه از ناحیه سینه سمت چپ دچار بیمارى مى باشد حسب تقاضاى خودش مجاز است روزهاى 1 و 2/3/1372 از ساعت 18 الى 7 صبح روز بعد در پشت پنجره فولاد، جهت گرفتن شفا، متوسل به باب الحوائج حضرت على بن موسى الرضا(ع) گردد.
مسؤول دفتر شفا یافتگان مى گوید: آن شب او با هزار امید به امام بزرگوار(ع) متوسل شده، و خود را از همه چیز و همه كس بریده بود. اما در این میان دست تقدیر دریچه اى دوباره به زندگى اش مى گشاید! ناگهان گل امید در قلب جوانش شكوفا شد و نهال آرزو در باغ حیات او مجدداً به ثمر رسید.
او شفایش را از امام(ع) گرفته بود. در گواهى نگهبانى به سرپرستى نوشته شده است: مقارن ساعت 24 ( نیمه شب ) اول خرداد 1372 خواهرى به نام كلثوم رضائى در پشت پنجره فولاد صحن انقلاب دخیل نموده، كه از ناحیه سمت چپ مریض بوده است، امام رضا(ع) را در خواب زیارت كرده و شفاى خود را گرفته است.
همچنین در نامه بخش تسهیلات زائران به ریاست رفاه درج شده است: در ساعت 10 صبح روز 2/3/1372 خواهر كلثوم رضائى 22 ساله ساكن بهشهر به همراه بستگانش به دفتر شفا یافتگان مراجعه كردند و اظهار داشت كه مورد عنایت آقا امام رضا(ع) قرار گرفته و شفا یافته است و اثرى از غده اى كه در سمت چپ سینه داشته است نیست.
او ضمن سؤال و جواب، شرح چگونگى بیمارى و معالجات خود را بیان كرد. بر حسب سوابق پس از تحقیقات لازم مشارالیه را به دارالشفاى امام(ع) اعزام داشتیم كه مورد معاینات پزشك معتمد آستان قدس رضوى قرار گرفت. نتیجه معاینات انجام شده كه حاكى از بهبودى و شفاى نامبرده مى باشد توسط پزشك كتبا گواهى بدین شرح گواهى شد.
« شماره دفتر رفاه زائران 1034/560 تاریخ 4/3/1372 » در تأیید دكتر نصرتى پزشك معتمد دارالشفاى امام(ع) به تاریخ 2/3/1372 شرح داده شده است:
از خانم كلثوم رضائى معاینه به عمل آمد، در سینه سمت چپ هیچ گونه غده اى وجود ندارد و هر دو سینه نامبرده سالم مى باشد.« شماره نظام پزشكى 19410»
وقتى كه از كلثوم سؤوال كردیم چطور شد كه شفا یافتى ؟ گفت:
روز اول كه براى شفا گرفتن در كنار پنجره فولاد به آقا امام رضا(ع) متوسل شدم حدود ساعت یازده شب در خواب دیدم كه شخص بزرگوارى كه لباس بلند سبز رنگى پوشیده بود و شال سبزى هم به كمرش داشت به طرفم آمد و به من گفت: بلند شو! عجله كن! در خانه دو نفر منتظرت هستند و یك خوشحالى در انتظارت است و گوشه شال كمرش را به من داد فرمود آن گل بنفش را بگیر، من گوشه ضریح مطهر را نگاه كردم. گل بنفشى در آن جا بود.
ناگهان از خواب پریدم، مجدد به خواب رفتم در خواب دیدم دو گوسفند در علفزارى مشغول چرا بودند، یك گوسفند به طرف من آمد. دوباره آقاى بزرگوارى به خوابم آمد و گفت: آن گوسفند را بگیر، به ایشان گفتم: آقا من نمى توانم، ناراحت هستم! آقاى بزرگوار فرمودند: من هم ناراحت هستم!
وقتى كه بیدار شدم خادمى در كنارم بود انگار او را قبلاً دیده بودم ناگهان متوجه شدم دردى دیگر در سینه ام احساس نمى شود. با خوشحالى و تعجب دستانم را به طرف سینه ام بردم دیگر دردى وجود نداشت و غده اى هم لمس نمى شد.
من سراسیمه و اشك ریزان به بخش نگهبانى رفتم و موضوع را گفتم و آنها اقدامات لازم را انجام دادند و مرا صبح روز بعد به پزشك معالج نشان دادند تا صحت گفته هایم ثابت شود. كلثوم چند روز بعد با دستى پر از امید به بهشهر باز مى گشت تا پرده از رمز و راز عاشقانه با خدا و امام بزرگوارش على بن موسى الرضا(ع) بردارد.
او وقتى كه به پزشك معالجش دكتر اسدالله پور مراجعه مى نماید مى گوید: پزشك از سلامتى جسمى و روحى من غرق در تعجب بود و در حالى كه باور كردنش برایش مشكل بود گفت:
شما را امام رضا(ع) شفا داده است!

پرواز بر حریم عشق:

شفایافته: رضا رحیمى
اهل آمل
بیمارى: بزرگى قلب در زمان تولد
آمل ـ بیمارستان امام رضا(ع)، چهارم تیرماه 1374 ـ اسفندیار در راهروى بیمارستان پشت اتاق انتظار قدم مى زد.
زمان در نظر او به كندى مى گذرد گرچه به این گونه انتظار كشیدن عادت داشته و دوبار آن را تجربه كرده است.
اما به هر حال انتظار كشنده است و زمان نیز آبستن حادثه هاست. اضطرابى عجیب سراپایش را فرا مى گیرد. آرام و قرار ندارد. مى نشیند و بلند مى شود. گاهى به گوشه اى مى رود و چشمان خسته اش به سمتى سو مى گیرد. دهها بار مسیر طولانى راهروها را طى مى كند. عاقبت صداى پرستار او را به خود مى آورد. آقاى رحیمى ! مباركه پدر شدید. فرزندتان پسر است. حال مادر هم خوب است.
با شنیدن این خبر، برق شادى در نگاه او فوران مى كند. خنده اى ملیح بر چهره افسرده اش مىنشیند، و مى رود تا این پیام خوش را به فرزندانش كه در خانه منتظرند، بدهد و شادى اش را با آنان قسمت كند.
روز بعد كه براى ترخیص همسر و كودكش به بیمارستان مى رود، پزشك معالج آقاى رحیمى را به اتاق خویش فرا مى خواند و خبر بزرگى قلب كودك و وخیم بودن حال او را به پدر مى دهد.
با شنیدن این خبر زانوان اسفندیار خم مى خورد و چشمانش به سیاهى مى گراید. دكتر او را دلدارى مى دهد و به خونسردى و آرامش دعوتش مى كند. شادى اش به غم تبدیل مى شود، كار بر روى كودك در جهت درمان او سریعا آغاز مى شود. همسر اسفندیار وقتى كه مى فهمد او را مى خواهند مرخص كنند، اما بچه اش باید مدتها تحت نظر پزشكان بسترى باشد، شوكه مى شود.
گویى قلب او هم در این حادثه دردآور، غم انگیز متورم گردیده است. دامن دامن اشك مى ریزد. مادرى كه باید كودك دلبندش را در كنار خود جاى دهد و دست نوازش به سرش بكشد و از شیره جانش شیر به او بدهد، اكنون باید با دست خالى به خانه برود. این تنهایى و جدایى ، چقدر برایش طاقت فرسا و ملال آور است! آن شب زن و مرد به خانه برگشتند و پژمرده شدند. پدر موضوع بسترى شدن كودك را براى فرزندانش بازگو كرد، و آنها را نوید داد كه در آینده اى نه چندان دور، شاهد آوردن نوزاد خواهند بود.
اسفندیار هر روز از حال كودكش باخبر مى شد. پزشكان طى مشورتى كه كردند احتمال دادند كه این بیمارى ژنتیكى و ارثى بوده و از مادر انتقال یافته است. به همین جهت یك سرى آزمایشات روى مادر كودك انجام شد كه نتایج به دست آمده خط بطلان بر این احتمالات كشید.
9 روز از بسترى شدن كودك در بیمارستان مى گذشت. نه روزى كه همچون سالى بر خانواده رحیمى گذشت. شادى و نشاط از آن خانواده رخت بر بسته، و گریه و زارى بر فضاى خانه مستولى شده بود. شب دهم بود اسفندیار از پزشكان جواب ناامید كننده شنیده بود. آنها صریحاً اعتراف نمودند كه كارى از دستشان بر نمى آید. كودكى كه از زمان تولد 4/3 كیلو وزن داشت، اكنون به قدرى ضعیف و لاغر شده بود كه پرستار وزن او را 2/1 كیلو اعلام كرد. اسفندیار شاهد به خاموشى گراییدن شمع وجود فرزند دل بندش بود و كارى هم از دستش بر نمى آمد. به خانه آمد و یكسره به اتاقش رفت. گویى تمام غمهاى عالم را یكجا بر دلش انباشته كرده بودند. سكوت غمبار حاكم بر خانه نیز بر ناآرامى او مى افزود: در خلوت غریبانه اى فرو رفت.
در حالى كه اشك پهناى صورتش را فرا گرفته بود. با قلبى سوزان از خداوند كمك و یارى خواست. دست توسل به سوى كسى دراز كرد كه محبوب خدا بود. دل غریبش با غریب الغربا گره خورد. از همان جا دل ترك خورده اش را به سوى طبیب واقعى دردمندان، پناه همیشه جاودان بى پناهان، روانه كرد.
از ته دل به امام رضا گفت: آقا جان! حال و روزم را مى دانى ، نام فرزندم را همنام شما گذاشتم، این كودك نذر شماست، حاشا به كرمتان، من دیگر كارى با او ندارم، زنده و مرده بودنش بستگى به لطف و كرم شما دارد، اگر مصلحت بود مى ماند و اگر نبود مى رود. شما صاحب اختیار اویید!
با این عقده گشایى ، خودش را سبك كرد، به بستر رفت تا تكرار كارهاى فردا را شاهد باشد. فرداى آن روز به اتفاق همسرش به بیمارستان رفتند. به محض ورود دكتر را ملاقات كرد و حال پسرش را پرسید. دكتر گفت: كدام رضا؟! اسفندیار پاسخ داد: منظورم كودكمان است، دیشب نامش را رضا گذاشتیم. یا امام رضا! اشك در چشمان پزشك معالج حلقه زد. دكتر آنها را به اتاق خود برد و اظهار داشت از دیشب تا به حال كنار بستر فرزندتان بودیم. اتفاق عجیبى رخ داد. این بچه از دیشب 180 درجه تغییر كرده و هم اكنون هیچ علائمى از بزرگى قلب در كودك شما وجود ندارد.
آزمایشات مجدداً سالم بودن قلب او را تأیید مى كند. جاى هیچ نگرانى نیست. مى توانید كودك را به منزل ببرید. این كار جز معجزه حضرت رضا(ع) نمى باشد. گریه، اسفندیار و همسرش را امان نداد. پدر رنج كشیده، ماجراى راز و نیاز شبانه اش را به دكتر گفت: مادر محزون خواب شب گذشته اش را چنین تعریف كرد: پیرمرد محاسن سفیدى ، نوید شفاى فرزندم را توسط حضرت رضا(ع) به من داد و گفت: چون فرزند شما نذر امام رضاست حضرت شفاى فرزندتان را داده، باید نزد آقا بروید. هم تحت تأثیر قرار گرفته بودند. شفا دهنده، خود امام رضا(ع) بود، و چه خوب بیمار همنامش را معالجه كرده است.
با شنیدن این خبر، فریاد یا امام رضاى بیماران و پرستاران و پزشكان در آسمان طنین انداز شد و عطر صلوات فضاى بیمارستان را معطر كرد. و رضا این زائر چهار ساله، همه ساله در سالروز تولدش، براى تشكر و قدردانى از طبیب اصلى اش همراه با پدر و مادرش، پیشانى بر آستان عطا كننده سلامتى اش مى ساید، و دست ادب بر سینه مى گذارد، و خود را به آقا معرفى مى كند.
آقا جان! من رضایم، من آمدم، آمده ام به پابوست.
جالب این جاست كه یك هفته مانده به لحظه موعود سالروز تولد ( وقت تشرف ) دل كوچك رضا هوایى مى شود، هر شب اسب سفید كوچكى را مى بیند كه بالهایش را مى گستراند و رضا را بر پشت سر خود سوار نموده از لابه لاى ابرها به حرم حضرت رضا(ع) مى آورد و بر اطراف گنبد مطهر مى چرخاند و به خانه اش بر مى گرداند.
به راستى كه میان عشق و معشوق، رمزى است!



( منبع: www.imamreza.net )




طبقه بندی: کراماتی از امام رضا(ع)، 
برچسب ها: کراماتی از امام رضا(ع)، کرامات، کرامات امام رضا، امام رضا، کرامات امام 8، کرامات امام،
این قالب توسط بلاگ اسکین طراحی و توسط شیعه تولز ویرایش شده است برای دریافت کد کلیک کنید
بلاگ اسکین                                   شیعه تولــز